ما و راه دشوار توسعه

علي اميري

 

            صحبت از توسعه آسان نيست. بحث توسعه اكنون از يك بحث اقتصادي صرف آهسته آهسته ، خارج شده و امروزه تقريباً به يك بحث داغ فلسفي بدل شده است.

            دشواري بحث توسعه قسماً به ماهيت توسعه مربوط است كه مخصوصاً در ذهنيت و آگاهي مردمان جهان توسعه نيافته جايگاه چندان معين، روشن و تعريف شده ندارد؛ و قسماً به چگونگي تحقق توسعه در كشورهايي كه اكنون در حال توسعه خوانده مي شوند، بر مي گردد. سوالي كه پيشاروي جوامع توسعه نيافته قرار دارد، اين است كه چگونه مي توان به توسعه رسيد؟ اما پاسخگويي به همين سوال، خود مستلزم تأمل در ماهيت توسعه است. توسعه چيست؟ و كشورها و جوامعي كه امروزه توسعه يافته خوانده مي شوند ، چگونه به توسعه دست يافته اند؟!

            آنچه كه در غرب امروزه تحقق يافته و ما آن را توسعه يافتگي لقب مي دهيم، در نهايت چيزي جز بسط و انكشاف پروژة تجدد نيست. آنچه را كه امروزه توسعه مي خوانيم لازمة قهري بسط تجدد در غرب است؛ و كمتر مي   توان آن را حاصل برنامه ريزي و تدبير ارباب سياست و اقتصاد و مديريت دانست. پرسشي كه در مورد كشورهاي در حال توسعه مطرح است اين است كه آيا مي توان با برنامه ريزي به توسعه رسيد؟ اگر درست باشد كه آنچه را كه توسعه مي خوانيم تحقق انديشة تكنيك است، بدون شركت در اين انديشه و برخورداري از تفكر مدرن، چگونه مي توان به توسعه دست يافت؟ آيا چنين چيزي ممكن است؟ ملاحظه مي شود كه تحقيق درماهيت توسعه و سرشت و سرنوشت آن، با تحقق توسعه در جوامع توسعه نيافته، سخت به همديگر گره خورده است.

            براي اين جوامع ، يا بهتر است بگوييم براي ما كه طالب تجدد و توسعه هستيم، قبل از همه تحقيق در ماهيت توسعه امر ضروري است. از اين رو پيش از اينكه به دشواريهاي توسعه برسيم، بايد در باب ماهيت توسعه كمي بيشتر تأمل كنيم.

            گفتيم توسعه در غرب نتيجة تدبير و برنامه ريزي مديران و برنامه ريزان و سياستمداران نيست. بلكه نتيجة بسط و انكشاف انديشه اي است كه از رنسانس به اينطرف شالودة زندگي انسان غربي را تشكيل مي دهد. لذا در تحقق آنچه كه توسعه خوانده مي شود چند عنصر بنيادين به عنوان شالوده و اركان توسعه به نظر مي آيد:

            1 – اصالت بشر: گفته اند تفكر يوناني ”عالم محور“ است وتفكر قرون وسطايي ”خدامحور“ و تفكر مدرن ”انسان محور“. شايد در اين حكم كلي بتوان چون و چرا كرد. ليكن نمي توان در محور و مدار بودن انسان در تفكر مدرن ترديد روا داشت. در تفكر افلاطون و ارسطو هم اثبات نفس شده بود، اما منحيث عالم صغير و بازتابي از عالم كبير. اما در تفكر مدرن، عالم كبير ارسطويي و افلاطوني در ذيل عالم صغير يعني انسان رانده مي شود.(1) و اين من متفكر است كه همه چيز را معني مي كند و به همه چيز هستي مي بخشد. در آن جملة معروف دكارتي كه گفته شده است” من مي انديشم پس هستم(2)“ اين ”پس“ براي نتيجه گيري نيست، تا من متفكر نشان و علامت هستي باشد. بلكه ”من متفكر“ اصل است و هستي از آن شروع مي شود.(3) بدين ترتيب مي بينيم كه ميان توسعه و انديشة اصالت بشر و اومانيسم مناسبتي هست . بشر وقتي كه معيار مي شود، معنا تعيين مي كند و هستي بخش مي شود و به هرگونه نظم الهي و طبيعي پشت پا مي زند و خود نظم جديد مي سازد و طرح نو در عالم و آدم مي اندازد، تحقق دهندة طرحي مي شود كه امروزه آن را توسعه مي خوانيم. به هرحال ، اگر نگوييم كه آنچه را كه ما امروزه توسعه مي خوانيم مولود مستقيم انديشة اصالت بشر است، بدون ترديد نسبت ميان توسعه و تفكر اصالت بشر را نمي توان انكار كرد.

            2 – سكولاريزم: رخداد ديگري كه بي مناسبت به وضعيتي كه امروز توسعه يافتگي خوانده مي شود  نيست، سكولاريزه شدن جامعة غربي است. از سكولاريزم به عنوان يك ايديولوژي مدرن كه درگذريم،  ريشه هاي تاريخي فرايند سكولاريزاسيون را در غرب مي توان تا عهد استيلاي فيوداليسم و كلريكاليسم در قرنهاي 13 تا 16 به عقب برد. در جريان اين فرايند، صرف نظر از پارة جزييات تاريخي، آنچه كه در بعد معنوي و اعتقادي به صورت انضمامي قابل توجه مي نمايد، كوششي است عميق، همه جانبه و جدي براي تعيين نسبت تازه اي ميان دين و دنيا. جنگهاي مذهبي و فرقه اي ، انحطاط كليسا، استبداد فيوداليسم و انجماد كلريكاليسم و سرانجام ظهور پروتستانيزم و تجزية وحدت ديني اروپا همگي نشانه هايي است از بحران در شكل مرسوم دينداري ، كه سرانجام به عرفيگري يا جدايي كامل قلمروهاي دين و دنيا از يكديگر انجاميد.

            شكست دين در عرصة سياسي سرانجام زمينة عقب نشيني آن را در ساير حوزه ها، نيز فراهم كرد و حوزه هايي چون دين و اخلاق نيز سرانجام علم استقلال برافراشت، و بدين ترتيب طرح كانتي ”دين در محدودة عقل تنها“ صورت تحقق به خود گرفت.

            محو سلطة دين از عرصه هاي عمومي و عرفي اولا موانع كلامي توسعه را از ميان برد و اذهان و عقول علما را از زنجير اعتقادات جزمي آزاد كرد و ثانياً با ختم استيلاي دين در حوزة عمومي و پايان يافتن عمر دولت كليسايي مجال تفكر و نظرورزي در باب دولتي با كاركردهاي اين جهاني (نظير نظم، رفاه ، امنيت و ...) به جاي تحقق ملكوت مسيح ، فراهم شد كه عمدتاً در آثار متفكران سياسي و اقتصادي چون: هابز، لاك، آدام اسميت و ديويد ريكاردو متجلي است. از دل همين انديشه ها و نظريات است كه سرانجام دولت ليبرال جديد بر ميخيزد.

            3 – ظهور دولت ملي مدرن: چيزي ديگري كه از حيث نظري كمتر ولي از جهت عملي به شكل دهي برق آساي آنچه كه توسعه خوانده مي شود، مدد رساند، دولت هاي ليبرال دموكراتي بودند كه مخصوصاً در قرن 19 شمارشان فزوني گرفت. اين دولت ها كه بعد ها به درستي دولت رفاه نام گرفتند، پيش از اينكه چنين مفهومي بعد از بحران هاي اقتصادي سالهاي پايان قرن 19 و آغاز قرن 20 و باالهام از مكتب اصالت فايده به وجود آيد،  براي خود كاركرد رفاهي قايل بودند.

            اين دگر ديسي در وظيفة دولت ، و مخصوصاً ستاندن وظيفة ارشادي و تربيوي آن از لحاظ نظري ، البته به فلسفة فايده گراياني چون بنتام(4) و پيشتر و بيشتر از آن، در انديشة بنيادگذاران سياست مدرن از جمله روسو، هابز و لاك و مقدم بر همه ماكياول و كلاً در مجموعة تفكر مدرن ريشه داشت و لذا به طور بسيار آشكار مسبوق به سكولاريزه شدن جامعه و انكشاف اومانيسم و بسط جهان نگري جديد در جامعة غربي است، اما از لحاظ عملي، دولت هاي ليبرال دموكرات از آنجا كه كاركرد تعريف شده و انضمامي‌تري يافته بودند و از مدعيات كلي و كلاني چون رستگاري و سعادت دست برداشته بودند، شتاب فوق العاده چشم گيري در شكوفايي اقتصادي و مادي و آنچه كه توسعه خوانده مي شود دادند.

            از اين گفته هاي پريشان، اولاً اين مطلب ثابت مي شود كه آنچه را كه امروزه توسعه يافتگي مي‌ناميم، ريشه در تفكر دارد و بدون وجود داشتن يك شالودة فكري نوآيين اين تحول تكنيكي و انكشاف اجتماعي و انساني و اقتصادي عظيم حاصل نمي‌گرديد و ثانياً رخدادهاي تاريخي چون سكولاريزه شدن جامعه و اصالت يافتن دنيا و ظهور دولت هاي ليبرال با كاركرد صرفاً دنيايي كه از يك جهت خود نيز نتيجه و برآيند انديشة مدرن است، به تحقق آنچه كه توسعه خوانده مي‌شود در جوامع غربي شتاب بخشيده است.    

            حال، بايد ديد كه ما با توسعه به اين معني چه مناسبتي داشته ايم و چه نسبتي مي توانيم داشته باشيم.

 نهضت مشروطيت در كشور ما مبين يك گسست در تاريخ ما است. اينكه اين گسست چه اندازه اهميت دارد و چرا ما به يكباره احساس كرديم كه نيازمند تجربة تازه‌اي از زندگي هستيم و از زندگي مألوف ارباب رعيتي روگردان شديم، خود مطلبي درخور توجه است كه در مجال مقتضي و مناسب بايد بررسي شود، اما همين گسست سرآغاز توجه ما به تجدد و توسعه و به اصطلاحي كه خود روشنفكران عهد مشروطيت به كار مي بردند؛ “ترقي” است.(5) ترقي و تجدد همانكه امروزه ، توسعه مي خوانيم ، از آن پس همواره به عنوان يك ايديولوژي در ميان ما و در ذهن و زبان ما وجود داشته است.

            مشروطه خواهان، از نظم، رفاه، آسايش در زندگي اين جهاني و شرايط بهتر براي زندگي و كم شدن استبداد و تحديد قدرت شاه سخن مي‌گفتند. همين نكته خود مبين آن است كه توسعه به مثابة يك ايديولوژي سياسي و فراتر از آن به عنوان يك وضعيت آرماني كه نيست و بايد باشد، براي آنها مطرح بوده است. مشروطه خواهان دور دوم نيز به همين راه روان بودند. يعني مدعي ايجاد رفاه، عدالت و ترقي(=توسعه) بودند. شكست شاه متجدد و ترقي‌خواه (=توسعه‌گرا) افغانستان امان الله خان، نيز هيچ درس عبرتي به وجود نياورد و در دهة 60 قرن بيستم نيز يكبار ديگر مرام و انديشة ترقي و تجدد و البته اين بار با تنوع و گستردگي بيشتر، مطرح گرديد.

            نزاع خونين چهارده سالة اسلاميزم و كمونيزم نيز بر سر استقرار مدل هرچه بهتر از توسعه در كشور بود. در حاليكه جنبش ماركسيستي از جامعة بي‌طبقه و سوسياليزم مطلق يعني مثال اعلاي توسعه و رفاه دم مي‌زدند، اسلام‌گرايان نيز صرفاً به مشروعيت شرعي و ديني تكيه نكرده و از رفاه مادي و به قول خود شان “عدالت اجتماعي اسلام” سخن ها گفتند و داستانها پرداختند.

            با پايان يافتن اين مسابقة خونين و مسلحانه و استيلاي جنبش جهادي بر كشور، هر چند نظام سياسي به سمت انسداد سياسي و تماميت‌خواهي مذهبي تمايل نشان داد كه از جمله در قانون اساسي دولت اسلامي مجاهدين به روشني بازتاب يافته است؛ معذلك و با اين وصف گفتمان توسعه و ترقي به هيچ وجه از دور خارج نشد. فقط در عهد امارت اسلامي طالبان بود كه دولت وظيفة اصلي خود را نه رفاه و امنيت و توسعه، بلكه انفاذ قانون شريعت و اجراي احكام اسلام تعريف كرده بود.

            اين خلاصة سرگذشت ترقي‌خواهي و توسعه طلبي در كشور ما است. يعني حضور توسعه به مثابة يك ايديولوژي در اشكال مختلف و غيبت آن به عنوان يك واقعيت انضمامي و تاريخي. اين حضور مبتني بر غيبت، توسعه را در كشور ما خصلت اسطوره‌اي و ديالكتيكي بخشيده و حتي به آن ابعاد تراژيك داده‌اند.

            اكنون لازم است، دو مطلب را قدري بيشتر مورد توجه قرار دهيم.

            مطلب اول: با توجه به سرگذشت توسعه خواهي در كشور ما، چرا ما به توسعه دست نيافته‌ايم؟ علت در كجاست؟ چرا پس از صد سال تلاش و كوشش و سرگرداني، ما همچنان اندر خم يك كوچه‌ايم و تمام تلاش ها براي رسيدن به توسعه و ترقي محكوم به شكست بوده‌است؟!

            مطلب دوم: مطلب دوم اين است كه در هر صورت ، علت ناكامي‌هاي تاريخي ما هر چه كه باشد و صرف نظر از ناكامي‌ها و يا كاميابي‌هاي تاريخي، راه دشوار توسعه را چگونه بايد پيمود؟!

            اين دو مطلب گر چه دو مطلب است، ليكن سخت به همديگر ربط دارد. درك خطاهاي گذشته ما را از تكرار آن در آينده مصون مي‌سازد و شناخت راه توسعه نيز ما را دركشف خطاهاي گذشته ياري ميِ‌رساند.

            تا آنجا كه به گذشته مربوط مي‌شود يك نكته برجسته است و آن اينكه گفتمان ترقي از آغاز مشروطيت تا كنون، يك پرداخت و صورت ايديولوژيك و حتي ژورناليستي داشته است. توسعه در ميان ماحضور ايديولوژيكي داشته و به مثابة يك ايديولوژي، موجب برانگيزي جنبش‌هاي اجتماعي شده است. اما چنانكه ماركس گفته است، ايديولوژي آگاهي كاذب است. لذا حضور گفتمان توسعه و ترقي در ميان ما حضور كاذبانه و دروغين است و آگاهي و تصور ما از توسعه نيز آگاهي كاذب و تصور غلط و غلط‌انگيز است.

            قبلاً گفتيم كه توسعه در ميان ما حضور مبتني بر غيبت دارد. يعني ايدة توسعه و آرزوي ترقي همواره حضور داشته اند. اما اين ايده‌اي كه هميشه خود را در قالب هر جنبش اجتماعي و سياسي نمايان مي‌سازد، يعني همين حضور در سطح ذهن و زبان و آگاهي، نيز يا حضور مخدوش و تاريك است و يا فقير و تهي.

            از اين رو مي‌بايد از رهگذر نقد حضور ايدة ترقي، يعني تصور موجود از توسعه، برخي بايد‌ها و نبايد‌ها را براي گام‌گذاري در مسير پر پيچ و خم توسعه مدنظر قرار داد.

            گفتيم توسعه بي‌مناسبت با اومانيسم و سكولاريزم و ظهور دولت هاي رفاهي منبعث از فلسفة سياسي قرون 17 و 18 نيست. يعني وضعيتي را كه امروز توسعه يافتگي مي خوانيم چيزي جز بسط انديشة تجدد نيست. در نهايت آنچه را كه توسعه مي‌خوانيم بر مبادي متافزيكي و نظري مخصوصي استوار است كه بدون آن توسعه به عنوان يك واقعيت عيني ممكن نيست. متأسفانه در تاريخ تجدد‌خواهي كشور ما غفلت از مبادي تيوريك توسعه و ترقي و برخورد سطحي و ژورناليستي با قضيه موج مي‌زند و در رويكرد توسعه‌گرايانة ما جاي توجه به ماهيت توسعه و ريشه‌ها و مبادي نظري آن سخت خالي است.  درست همين غفلت از مبادي و دلبستگي به ميوه و محصول است كه تلاش يكصدسالة ما را در راه وصول به بهشت توسعه ناكام ساخته است. ماطالب چيزي هستيم كه به درستي نمي‌دانيم آن چيست. مافقط يك آگاهي كاذب و ايديولوژيك از توسعه داريم. شايد بتوان فاكتورهاي ديگر را نيز به نظر آورد. اما همين بازتاب مخدوش و فقير توسعه در ساحة ذهن و زبان و آگاهي، عمده‌ترين سدي است كه ما را از رسيدن به آنچه كه طالب و خواستار آنيم باز مي‌دارد.

            اكنون ما در وضع دشواري قرار داريم. دوران ما دوران تجددمآبي است. يعني دوراني است كه بسط تجدد در سراسر جهان با مانع مواجه شده است. امروزه موجي از انتقادات پست مدرنيستي اصول مدرنيته را تحت سوال برده است. آنچه را كه توسعه مي‌خوانيم بر همين اصول مبتني است. با متزلزل شدن اين اصول بسط و نشر تجدد و در نتيجه توسعه در جهان دچار مشكل شده است.

            معذلك، بااين گونه بهانه‌ها، نمي‌توان از توسعه غافل بود، و نمي‌توان منفعلانه در انتظار تحولاتي نشست كه ما را معجزه‌آسا از مشكل توسعه نيافتگي نجات دهد. در چنين شرايطي هرگونه بايد و نبايد و مدح و ذم توسعه يك مشت احكام ايديولوژيك و ميان‌تهي بيش نخواهد بود. گفتن اينكه توسعه خوب است و ما بايد به توسعه دست پيدا كنيم دردي را دوا نمي‌كند. اينجاست كه مي‌توان به جد پرسيد كه پس چه بايد كرد؟

            اين قلم راه حل خاصي ندارد. اما چند نكته را قابل يادآوري مي‌داند:

            1 شناخت ماهيت توسعه: باز هم تأكيد مي‌كنم كه توسعه در ذهن و زبان ما يك بازتاب فقير و مخدوش دارد. و ما به هيچ وجه به درستي نمي‌دانيم كه توسعه چيست؟ ما در قدم اول نيازمند آن هستيم كه شناخت عميق و همه جانبه از توسعه پيدا كنيم. آنچه را كه توسعه مي‌خوانيم، اولآً با اصول تمدن غربي و نگاه و نگرش خاص اين تمدن راجع به جهان و انسان و رابطة اين دو با هم، در ارتباط تنگاتنگ است. توسعه را بدون در نظر گرفتن ساير اركان تمدن غرب نظير علم مدرن كه مخصوصاً از قرن 17 به اينطرف با تخريب جهان‌نگري ارسطويي و نشاندن تبيين به جاي غايتمندي رشد حيرت انگيز يافته است و تا نظام سياسي ، حقوق بشر و . كه در يك ارتباط ارگانيك و نظام‌مند با هم يك كليت را تشكيل مي‌دهد، نبايد مورد نظر قرار داد. ثانياً به هيچ وجه نبايد توسعه را يك مفهوم كمي و اقتصادي محض دانست. شركت شمار كثيري از جامعه شناسان، متكلمان و فيلسوفان در بحث توسعه بي‌ترديد از گستردگي ابعاد مسئله حكايت دارد. جامعه شناسي توسعه انواع خصوصيات جوامعي را كه به توسعه رسيده و يا از توسعه باز مانده اند، به بررسي گرفته است. از زماني كه ماكس وبر سرمايه داري را با اخلاق پروتستان پيوند خورده يافت و كتاب “روح سرمايه داري و اخلاق پروتستان” را نگاشت(6) ديگر مسلم شد كه توسعه مي‌تواند انواع عوامل و موانع كلامي و الهياتي داشته باشد. الهيات رهايي‌بخش ( Liberation  theology) امريكاي لاتين، در واقع خود يك الهيات توسعه گرا است. التزام معنوي نسبت به فقرأ، آگاهي يافتن به شرايط مخرب زندگي، تلاش براي همبستگي مردم براي دستيابي به شرايط و ساختار بهتر و غلبه يافتن بر فقر و ستم از عناصر مركزي اين الهيات است.

            پيتر والاس، مفهوم توسعه را با كمال و خير در فلسفة افلاطون و ارسطو پيوند خورده مي‌داند. و آن را در قدم اول يك مفهوم اخلاقي ( نظرية كمال) وسياسي (تضمين آزادي لازم براي تحقق كمال) مي داند. و بنابراين، اين شعار را كه توسعه رشد اقتصادي محض است، ساده و حتي ابلهانه مي انگارد(7). ملاحظه مي شود كه مسئلة توسعه از ابعاد و جوانب گسترده اي  برخورداراست. توجه همه جانبه به همة اين ابعاد و جوانب، مخصوصاً تأمل در مبادي و مباني نظري و پس زمينه هاي تاريخي و فرهنگي توسعه از اولويت هاي جدي و امروزين ما است.

            2 تعيين نسبت توسعه با مآثر تاريخي و فرهنگي ما: چيز ديگري كه براي ما از حد اعلاي ضرورت برخوردار است، علاوه بر شناخت توسعه، كشف نسبت توسعه با سنت، تاريخ و مآثر قومي و فرهنگي و ديني ما است. توسعه چه نسبتي مي‌تواند با سنت و طرز تفكر سنتي داشته باشد؟ در صورت تحقق توسعه بر سر ارزشهاي سنتي و مألوف جامعه چه مي‌آيد؟ توسعه با دين چه مي‌كند و چه نسبتي دارد؟ سازگار بودن يا نبودن بحث ديگري است. اما آيا تأثير ناگزير توسعه‌يافتگي روي سنت، فرهنگ، رفتار، اخلاق و . ما پذيرفتني است؟ سنت چيست؟ امروزه پاره‌اي از الهي دانان متجدد با منحل كردن سنت به پاره‌اي از داده‌هاي تاريخي و مردم شناختي، آن را از معناي ديني تهي كرده و بدين ترتيب از ديدگاه صرفآً الهياتي در تمهيد راه توسعه كوشش كرده اند.(8) آيا سنت معناي ديني دارد و بحث از رابطة سنت و توسعه يك بحث كلامي است؟ يا اصلاً سنت به معناي مجموعه‌اي از ارزش‌ها، واقعيت‌ها و معارف، معناي آنتروپولوژيك دارد؟ در هر دو صورت لازم است كه به موازات شناخت توسعه و در مجموع تمام عناصر و مؤلفه‌هاي دنياي مدرن، بايد به عمق سنت و آثار و مآثر ديني و فرهنگي خود رجوع كنيم و آن را بايد عميقاً بشناسيم. سنت و مآثر تاريخي و قومي و فرهنگي خويش را به هر معنا كه بگيريم، نمي‌توانيم از آثار و تأثيرات عاطفي و عملي آن اجتناب كنيم. و درست از همين جا است كه ما بايد علاوه بر شيوه هاي مألوف تتبع در سنت، سنت را مورد مطالعات پديدارشناسانه و فنومنولوژيك و شالوده‌شكنانه قرار دهيم.

            تنها در اين صورت يعني در صورت داشتن نگاه فاصله‌مند و از بيرون، مي‌توان فهميد كه سنت به چه معنا است. آيا به معناي صرفاً آنتروپولوژيكي مورد نظر است و يا متضمن معناي ديني هم هست؟ و در هر صورت نسبت و رابطة آن با توسعه و تجدد از چه قرار است؟

            3 كاربست روش آزمون و خطا: توسعه و انكشاف اقتصادي و تكنولوژيكي، چنانكه گفتيم ريشه در تفكر خاصي دارد. تحقق توسعه از روي برنامه‌ريزي نبوده و بلكه بيشتر امر غافلانه و غيرمختارانه بوده است. يعني در اروپاي قرن 19 برنامه‌ريزي نكرده بودند كه به پيشرفت هاي تكنولوژيكي قرن بيست برسند. و حتي امروز كه اين همه از برنامه‌ريزي و پيش بيني و سنجش و تدبير سخن گفته مي‌شود، باز هم چندان معلوم نيست كه توسعه صد در صد تابع تدبير آدميزاد باشد. توسعه يافتگي اكنون به بركت يك نظام علمي به يك دستگاه خودكار و خودبسنده‌اي مي‌ماند كه تقدير آيندة بشر بدان گره خورده است. اكنون چنان مي‌نمايد كه بشر حتي اگر طالب توسعه هم نباشد، در اين راه روان است.

            باري و به هرحال، امروزه نمي‌توان از برنامه‌ريزي غفلت كرد. جوامع توسعه نيافته كه مي‌خواهند به توسعه برسند، از برنامه‌ريزي چاره ندارند. اما برنامه ها نسبي است و بايد نسبي باشد و به تناسب فرهنگ ها، جامعه ها، انگيزه هاو علايق و دلبستگي هاي مختلف فرق پيدا مي‌كند و در برنامه ريزي اين تفاوت ها بايد مدنظر قرار گيرد.

            توسعه امروزه، هر آن انتزاعي تر شده مي‌رود و ايديولوژي هاي مختلف هر يك مدعي تحقق شكل عالي تري از توسعه مي‌باشند. همينكه از سوسياليزم افراطي قرن هيجدهمي نوع سين سيمون گرفته تا كاپيتاليسم لجام گسيختة قرن 19 ، از ليبراليسم افراطي آغازين دهه هاي قرن بيست گرفته تا ماركسيسم نوع مائو و استالين، مدعي تحقق ايده‌آلهاي زندگي (توسعه) مي‌باشند. همگي نشان آن است كه توسعه چندان كه خيال مي‌شود آن مفهوم كانكرت و انضمامي نيست؛ و راه وصول به آن نيز براي هميشه مكشوف و معين نشده است. از اين رو مسير پرپيچ و خم توسعه بايد گام به گام و به طريق آزمون و خطا پيموده شود و ايده هاي مختلف مجال محك خوردن بيابند. هر نظريه در باب توسعه پسيني است. يعني بعد از توسعه يافتگي اين نظريه ها به وجود آمده است. سياليت و نسبيت مفهوم توسعه و گوناگوني ابعاد آن نيز از همين پسيني بودن نظريه هاي توسعه بر پديدة توسعه يافتگي حكايت دارد. و لذا بسيار محتمل است كه مجموعة علل و عوامل و كنش و منشي كه در شكل دهي توسعه دخيل بوده است، هنوز به درستي كشف نشده باشد؛ و اي بسا كه راه توسعه در جوامع مختلف به يكسان پيمودني نباشد.

            4 توجه به تقدم نظرية دولت بر نظرية توسعه: تمام اين مباحث و تجربيات تاريخي نشانگر اين نكته است كه پديدة توسعه به رغم گوناگوني و داشتن وجوه و جوانب متعدد، با مدعياتي چون ايمان، رستگاري و سعادت كه مقولاتي به شدت كلي و انتزاعي است، و در مجموع با هر نوع اتوپي پردازي، هيچگونه ميانه و مناسبت ندارد. توسعه فرع بر دولت توسعه گرا است. تا زمانيكه دولت هاي ايديولوژيك ايمان و سعادت و رستگاري مردم را به جاي اهداف و كاركردهاي متعارف دولت هاي مدرن، هدف خود ساخته و با تحميل وسركوب اعمال قدرت مي‌كنند، البته كه فقط مي‌توانند بر پيچيدگي اين راه دشوار بيفزايند. از اين رو در خصوص كشور ما نظريه پردازي در باب دولت و بحث در باب يك سيستم سياسي روزآمد و كارآ، به عنوان پيش شرط هر گونه توسعه بايد مدنظر قرار داشته باشد. والسلام

پي‌نوشت‌ها:

            1 بر هم خوردن نظم طبيعي  و غايتمدار ارسطويي يگانه رخدادي است كه به بروز جهان بيني علمي جديد مجال مي‌دهد. ديگرگوني معناي طبيعت در تفكر جديد كه با گسست از جهان نگري ارسطويي حاصل آمده است، از جمله دركتاب بسيار پر ارزش زير به خوبي تشريح شده است:

ـ آدوين، آرتوربرث، مبادي مابعدالطبيعي علوم نوين، ترجمة عبدالكريم سروش (تهران)، 1368 .

و نيز رجوع شود به مقدمة مفصل مترجم بر همين كتاب.

            2 براي قول دكارت به كتاب “گفتار در روش به كاربردن عقل” او مراجعه شود كه ضميمة جلد اول سير حكمت در اروپا است بااين مشخصات:

ـ محمد علي فروغي، سير حكمت در اروپا، انتشارات زوار، 1372.

            3 پاره اي از آنتي مدرن ها و ناقدان سنتي جهان مدرن از اين امر به “فقير كردن واقعيت” تعبير كرده اند. آنان نطفة اصالت بشر را در اين جملة معروف نهفته مي‌دانند. از آن ميان سيد حسين نصر گفته است كه تفكر جديد كه تقدير آن در اين جملة دكارتي بازتاب يافته است، با از بين بردن نظام سلسله مراتبي واقعيت و قرار دادن هستي در ذيل انسان متفكر “ واقعيت را فقير كرده است”. ر- ك: نصر، سيدحسين، معارف اسلامي در جهان معاصر، تهران،1374 .

            4 ظاهراً همين بنتام بوده است كه گفته است:“ وظيفة دولت فراهم كردن حد اكثر شادي براي حداكثر مردم است”.

            5 پاره‌اي از كسان در ايران مدعي اند كه ترقي (Progress) گفتماني است كه به خورده گفتمانهايي چون: تعالي، تكامل و توسعه تحول يافته است كه به موجب اين قول توسعه خود شكل تحول يافتة گفتمان ترقي است. چنين تفكيك ميان توسعه و ترقي از لحاظ كاركردهاي ايديولوژيك و جامعه شناسانه شايد درست باشد. معذلك نمي‌توان در صوري بودن آن ترديد كرد.

ـ ر- ك: سعيد حجاريان ، تعالي،‌ تكامل ، توسعه:  تحول گفتمان ترقي در انديشة روشنفكران ديني ايران، در  يكي از شماره هاي سال  1376 فصلنامة اطلاعات سياسي - اقتصادي، چاپ تهران  .

براي فهم بهتر مفهوم بهتر ترقي همچنين رجوع شود به:  جان پلامناتس، “باور به پيشرفت”، ارغنون،ش 13، سال 1377 .

            6 ترجمة فارسي اين اثر از عبدالمعبود انصاري است، بر پاية متن انگليسي آن، با اين مشخصات:

ـ ماكس وبر، روح سرمايه داري و اخلاق پروتستان، ترجمة عبدالمعبود انصاري، سمت،1372.

            7 براي نظرية والاس بنگريد به ارغنون، ش 13 (ويژة نوسازي)، 1377.

            8 در ايران محمد مجتهد شبستري با تأكيد بر دو ضلعي بودن دين اسلام (خدا-انسان) هرگونه حجيت ايماني و ديني را از سنت به عنوان تجلي‌گاه ايمان ديني خلع نموده و آن را مردود اعلام مي‌كند. بنگريد به اثر او ايمان و آزادي (طرح نو) ،1378  .