دين و دولت مدرن
تأملي در رابطهء دين و دولت در افغانستان جديد
علي اميري 6 /7 /1381
مقدمه:
نظام سياسي معهود افغانستان ، نظام سلطنتي بود . اين نظام در ده سال اخير عمر خود كه با دهة چهارم سلطنت محمد ظاهر شاه همزمان شده بود ، دچار نوعي استحاله و تغييرات عميق دروني گرديد. اين تغييرات ، همان دموكراتيزه شدن به نسبت پر شتاب جامعه بود كه در اشكالي چون : تدوين قانون اساسي ، شكل گيري مطبوعات آزاد، احزاب سياسي نسبتآ مستقل و ايجاد سيستم پارلماني تجربه مي گرديد. اما همين تغييرات و اصلاحات دموكراتيك زمينة زوال سلطنت را نيز فراهم كرد. در سال 1973 سردار محمد داود، در يك كودتاي سفيد درون خانداني قدرت را به دست گرفته و سلطنت را ملغي اعلام كرد. اما، جمهوريت شاهانة او كمتر از شش سال دوام آورد و قدرت سياسي اين بار ، طي يك رويداد بسيار خونين در 1979 به گروهي انتقال يافت كه نه بر پاية تعلقات طايفوي و تباري ، بلكه بر مبناي يك ايديولوژي با همديگر ارتباط مي يافت.
حكومت برآمده از دل رخداد خونين 7 ثور پس از 14 سال حاكميت پرحادثه و جنگ ، سرانجام جاي خود را به يك گروه ايديولوژيك ديگر داد. يعني: مجاهدين. دولت مجاهدين يك دولت كاملآ جنگي بود. از 1992 تا 1996 كه اين دولت بر سر كار بود تمام وقت آن مصروف جنگ بود. حكومت مجاهدين نتوانست هيچگونه ميكانيزمي براي انتقال مسالمت آميز قدرت و مشاركت مردم در ساختار حكومت ارائه دهد و همانگونه كه هيچ معياري براي تمثيل قدرت سياسي جز زور لشكر نمي شناخت، سرانجام با زور لشكر از مسند قدرت سياسي بركنار شد و بدين ترتيب زمينه را براي تخريب و توحش طالباني فراهم كرد.
مجموعة تحولات اين سه دهه رويهم رفته مبين بحران در ساختار قدرت و دگرديسي مطالبات و خواستهاي اجتماعي مردم افغانستان است كه مي توان از آن به ”بحران دولت“ نيز ياد كرد. يعني همة اين درگيريها، جنگها و جدالها نشانگر اين است كه با وجودي كه مردم افغانستان مطالبات و خواستهاي مدني خاص پيدا كرده است كه فقط يك نظم دموكراتيك مي تواند از عهدة پاسخگويي بدان برآيد، معهذا نخبه گان سياسي و گروههاي سياسي- اجتماعي كه طي اين سه دهه در جامعه عرض اندام كرده اند از ساختن يك دولت مسوول ، مدرن و مشاركت پذير ناتوان بوده اند.
در جامعة چند قومي و چند مذهبي افغانستان از جمله مي توان به فاكتور مذهب منحيث يك عامل سبوتاژ كننده يا تقويت كنندة وحدت ملي و دولت مدرن و مسووليت پذير و توسعه گرا اشارت كرد. واقع آن است كه نسبت ميان دين و دولت مدرن در نظر نخبه گان سياسي و ديني ما خالي از آشفتگي و ابهام نيست . بسياري مي كوشند كه تعلقات ايديولوژيكي و برداشتهاي تماميت خواهانه و جزمي شان از دين را در قالب اصول سياسي بر جامعه تحميل كنند. مجادلاتي كه در سال 1994 هنگام تدوين قانون اساسي دولت مجاهدين درگرفت، و نيز خود همين قانون اساسي كه حقوق مدني و سياسي افراد جامعه را به نام دين تا حد قابل ملاحظه اي نقض مي كرد، مورد جالبي از همين ابهام و آشفتگي در نسبت دين و دولت در افغانستان جديد است.
دراين نبشته مي كوشم قدري در اين نسبت تأمل كنم . اين نبشته از دو بخش فراهم آمده است. در بخش اول به ديگرديسيهاي كاركردي اديان در طول تاريخ ، مخصوصا پس از مدرنيته اشارت مي رود و در بخش دوم شكل گيري دولت مدرن به اجمال و اشاره مورد بحث قرار خواهد گرفت. و در فرجام خواهيم ديد كه دولت مدرن با دين چه نسبتي مي تواند داشته باشد؟! آيا ممكن است در افغانستان امروز براي دين كاركرد تازه اي تعريف كرد كه بر اساس آن تشكيل دولت به معناي مدرن كلمه فاقد موانع كلامي و بهانه گيري هاي ديني و مذهبي باشد؟!
تحولات تاريخي دين
سخن از نسبت دين و دولت مدرن ، در واقع سخن از كاركرد دين ، در عصري است كه از ويژگيهاي اصلي آن پديداري دولتهاي ملي مدرن است. پيش از آنكه به كاركرد دين در عصر دولتهاي مدرن ، توسعه گرا و رفاهي برسيم ، اجازه بدهيد تكليف خود را بااين مسئله از نقطه نظر تاريخي روشن كنيم.
در باب كاركرد دين دو سوال اساسي مطرح است :
1 – آيا از نقطه نظر تاريخ اديان ، دين ( هر ديني كه را فرض كنيم) در طول حيات و تاريخش ، نقش يكسان و ثابتي در جوامع داشته است؟
2 – آيا از نقطه نظر منطقي و معياري ، فرض داشتن كاركرد واحد، ثابت و دايمي براي اديان معقول و قابل دفاع است؟
سوال دوم خواه پاسخ به آن مثبت باشد و خواه منفي ، بر پيشفرضهاي كلامي و فلسفي و انسان شناسي زيادي استوار است و عجالتأ از حوزة بحث ما بركنار مي باشد. و اما بازگرديم به سوال اول تا ببينيم كه از لحاظ تاريخي وضع به چه قرار است.
شكل متعارف پديداري يك دين انزال كتب و بعث رسول است. اين عمل يك عمل غير طبيعي است و از راه مداخلة مستقيم خداوند و دخالت سرراست او در امور زندگي بشري صورت مي گيرد . اگر هم از نقطه نظر صرفآ ايماني به موضوع نگاه نكنيم ، اين مداخلات ( مداخلات خداوند در تاريخ) به نفع بشر بوده است. ظهور اديان هر يك پاسخي بوده است به بحرانهايي كه به واقع جهان آن عصر به آن مبتلا بوده است. موسي گر چه بنا به آموزه هاي توراتي موجود، فقط براي نجات بني اسراييل از سوي خداوند مامور شده بود، اما ظهور مسيحيت بي شك واكنش مناسبي به بحران عصر هلنيسم است. انكشاف فرديت، ظهور انواع درونگرايي كه خود ناشي از آشوب و ابهام جهان بيرون بود، ظهور فرقه هاي اسرارآميز عرفاني ، تشديد نخبه گرايي و همزمان با آن علاقة همگاني به غيب گويي و طالع بيني ، از همه مهمتر تشديد احساسات بيگانگي از جهان ، مورد توجه قرار گرفتن رستگاري و حيات اخروي و افزايش خصلت استعلايي حقيقت، همزمان با فروپاشي و بي اعتباري سنتهاي مألوف و معهود جامعه و بالاخره مطرح شدن دوبارة پرسش فرهنگ و ارزشهاي اخلاقي جهانشمول و …. از مشخصات بارز عهد هلنيسم است . مسيحيت از دل اين جهاني پرآشوب و رنگارنگ برخاست و اين تنوع و غنا و در عين حال تجزيه و از همپاشي را در ضمن ايده هاي عام و جهانشمول ادغام كرده و گسترش داد. بر شريعت گرايي افراطي يهوديت مهار زد. نژادگرايي يهودي را كنار گذاشت. درونگرايي افراطي را با دروني كردن شريعت تعديل كرد و بدين طريق با غلبه كردن بر احساس اضطراب ، پوچي و بيگانگي از جهان ، ديالكتيك ”خود“ و ”ديگري“ را بر پاية مهر استوار كرد و به تولد انسان و جهان تازه اي مدد رساند. برپاية آموزه هاي مسيحي احساس غربت انسان در اين عالم خاكي تسكين نمي يابد و بشري كه خود را با گناهكاري تباه و نابود ساخته است، فقط به مدد لطف الهي مي تواند به ساحل رستگاري و نجات و صلح و آرامش برسد.
در مورد اسلام حكايت از بيخ ديگرگونه است. در اينجا به جاي تجربة از خود بيگانگي انسان و جهان ، مناسبات ظالمانة اقتصادي و اجتماعي در محيط جاهلي مكه و ماحول آن است كه با تشديد روز افزون به بروز بحران حادي دامن زده است. ظهور اسلام پاسخي است به قساوت و بيرحمي وظالمانه بودن نظام اقتصادي و اجتماعي شبه جزيره. البته رسالت اسلام به صورت رستگاري بشر و تشكيل امت واحده تبارز يافت اما بي ترديد در بسط تاريخي اسلام به مثابة يك دين تجليات بارز عصر ظهور و نيز نوع راه حلهاي ارائه شده كاملا آشكار است.
به هم زدن مناسبات ظالمانة اقتصادي ، اجتماعي و سياسي غلبه كردن بر پوچي و اضطراب ، دروني كردن شريعت و تعديل درونگرايي افراطي هر يك سازوكارهايي است كه در افقهاي تاريخي خاص و مشكلات مخصوص مي تواند كارآمدي داشته باشد. از آن پس به گواهي تاريخ و به تناسب تحولات تاريخي كاركرد اديان دچار تحولات گوناگون شده است. مشكلات خاصي برآمده از ديگرگوني هاي تاريخي همواره بر كاركرد دين موثر بوده و موجب مي شده است كه بر برخي جنبه ها تاكيد بيشتر به عمل آيد و پاره اي از وجوه و جوانب برجستگي بيشتري پيدا كند. اما پيش از عصر تاريخيي كه تجدد (Modernity) خوانده شده است ، آنچنان بحران همه گير كه تمام سويه هاي زندگي را در بر گيرد و روابط و مناسبات فردي و اجتماعي را از بيخ ديگرگون سازد، به ظهور نپيوست تا كاركرد هاي سنتي اديان را به صورت مطلق زير سوال ببرد. با ظهور مدرنيته بحران فراگير شد. اين بحران از جهات تنوع، غنامندي و تكثر فكري و فرهنگي به دورة هلنيسم شباهت دارد. اما با ديگرگوني كه مخصوصا در مفهوم عقل پديد آمد، در اين تحول شگفت، اصل و بنياد بشر به يك دگر گشت اساسي دچار گرديد كه قطعأ مي تواند اين تحول را يگانه و بي نظير جلوه دهد. اين دگرگوني عميق در مورد اديان به صورت بحران در كاركرد ها تجلي نمود. تاريخ تحولات دين در عصر جديد مجموعه اي از كوششهاي دوسويه است. از يك طرف دانشهاي جديد و در مجموع انديشه و تفكر مدرن نقشهاي متعارف و شناخته شدة اديان را مخصوصا در حوزه هاي سياسي و معيشتي تحت سوال مي برد و از سوي ديگر در واكنش به اين وضع تلاشهاي تئولوژيك و متكلمانه صورت مي بست تا آموزه هاي كهن را در پرتو خرد مدرن بازپرداخت نموده و وجه حاجت و نيازي تازه اي براي اديان دست و پا كند.
دين در جهان معاصر از جهات مختلف مورد تهاجم قرار گرفت. از يكسو مطالعات آنتروپولوژيك كه عمدتأ تحت تاثير نظرية تكامل دارويني در زيست شناسي بود ، براي اديان تبار و ريشة تاريخي مي ساخت كه تا عمق بدويت قرن حجري گسترده بود، و اديان امروزينه شكل تكامل يافتة آن به حساب مي رفت . نظير مطالعاتي كه روي بوميان استراليا و برخي موارد ديگر توسط افرادي همچون ادوارد تايلور و غيره صورت مي بست. در ديگر سو علوم انساني مدرن، مخصوصأ جامعه شناسي و روانشناسي قرار داشت كه آموزة سنتي ريشة وحياني و الهي اديان را به شدت تحت سوال قرار داده و منازعات گسترده اي را در باب منشأ دين در انداخت . ماركس براي دين خاستگاه اقتصادي قايل بود و آن را ايديولوژي طبقة مسلط مي دانست. فرويد، ضمير ناخودآگاه ، جنايت نخستين و عشق به پدر را ريشة دينداري مي خواند. اريك فروم با روانشناسي اعماق ،كار فرويد را تاييد نمود. اميل دوركيم و ماكس وبر دو جامعه شناس برجسته براي دين در جستجوي خاستگاه اجتماعي بودند.
اما در جبهة سوم پيشرفت شگفت انگيز علوم طبيعي و حاكم شدن تصوير تازه اي از طبيعت بود كه عرصه را بر دين تنگ مي كرد و آن را به تحدي و چالش فرا مي خواند. علم مدرن با پيشفرضهاي متفاوت از علم ارسطويي كه تا قرن 16 و عصر گاليله يگانه مدل مسلط علمي بود، صورت جديدي از علم بود كه سريعأ رو به گسترش گذاشت. علم مدرن كه قرن 17 را مي توان قرن ولادت آن دانست، در قرنهاي 18 و 19 مراحل رشد خود را طي كرده و در قرن بيستم به اوج اعتلاي خويش دست يافت. در علم جديد با برجسته شدن علت فاعلي به جاي علت غايي و غايت انديشي و قسري انگاشتن طبيعت به جاي طبيعي ديدن آن كه با گسست از جهان نگري ارسطويي حاصل آمده بود، زمينه براي يك دانش سكولار و قسمأ ناسازگار با دين فراهم شد.
تحولات ياد شده در عرصة علوم طبيعي و علوم انساني در غرب متكلمين و الهي دانان مسيحي را شديدا به واكنش برانگيخت. اين واكنش ها رفته رفته به بروز مكاتب الهياتي مختلف انجاميد كه دراين نبشتة مقدمه وار، حتي يك اشارت كوتاهي هم به آن امكان ندارد. اما بايد گفت كه اين كوشش ها واكنشهاي الهياتي گوناگون ، دو نكته را به درستي آشكار مي كند. اول اينكه : كاركرد سنتي اديان ديگر به تاريخ پيوسته است و آدميان امروزه چيزهايي را از دين انتظار مي برند كه كاملا با انتظارات انسانهاي اعصار گذشته متفاوت است . ثانيأ: درست به همين جهت كه كاركرد سنتي اديان دچار چالش شده است الهي دانان مي كوشند كه با توجه به ديگر ديسي هاي عميق فرهنگي و تاريخي نقش و كاركرد تازه اي براي اديان تعريف كنند. از زمانيكه كانت طرح ”دين در محدودْة عقل تنها“ را در انداخت ( كانت رسالة مفرده اي دارد در اين باب با همين نام كه اخيرأ به فارسي نيز ترجمه شده است)، و از يك دين طبيعي سخن به ميان آورد، در واقع كاركرد تازة ( نيل به كمال اخلاقي و نه تنظيم معيشت و سياست) براي دين قايل شد، همواره مكاتب مختلف كلامي ، از الهيات وجودي بولتمان و تيلش و الهيات تاريخي پانن برگ گرفته تا الهيات ديالكتيكي بارت و تا الهيات فمنيستي و آزاديبخش ، در تلاش تعريف و كاركرد تازه اي براي دين بوده است.
اين همه در بستر فرهنگي تمدن غربي و در زمينة ميراث مذهبي مسيحيت صورت بسته است. اما در جهان اسلام وضع به چه قرار است؟ جهان اسلام از حدود يك قرن و اندي كه با چلنج هاي دنياي متجدد رو به رو شده است، در ضمن واكنشهاي متعددي كه از خود بروز داده است، از جمله به صورتهاي مختلف از بازسازي كاركرد و نقش دين توسط پاره اي از متفكران خود سخن به ميان آورده است. براي مثال ، سيد جمال الدين براي دين كاركرد سياسي و اجتماعي مدرن قايل بود و انتظار مصلحت ملك و ملت را از دين مي برد. اقبال از بازسازي انديشة ديني و تجديد نظر در ” كل دستگاه مسلماني“ سخن مي گفت. كواكبي و نائيني در دو نقطه از جهان اسلام ، در تلاش استخراج يك سيستم سياسي غير مستبد از دين بودند و بالاخره روشنفكران مذهبي معاصر در مباحثات الهياتي گوناگوني كه به راه انداخته اند، نظير طرح مساله ”دين حد اقلي و حد اكثري “ سعي دارند انتظارات و خواسته هاي شان را از دين در چارچوب تجربه هاي تازة شان از انسان و جهان سامان دهند. همة اين تلاش ها نشانگر آن است كه اكنون در پرتو تجربة تازه اي كه از انسان و جهان حاصل شده است به مدل تازه اي از دينداري و دين ورزي نياز افتاده است، تا بتواند با اين تجربة جديد انسان از خودش و جهان ماحولش سازگار باشد.
در اثر تلاش و كوشش هاي الهي دانان غربي ، سرانجام دين به زاوية ضمير فردي رانده شد و از آموزة ولايت مطلقة (Theocracy ) سده هاي ميانه كاملا صرف نظر گرديد و آموزة نجات كه به سعادت اخروي معطوف بود، زمينة تحقق خويش را در اين عالم يافت و براي نجات انسانهاي گرفتار آمده در دام پوچي و دلشورگي واضطراب و گمگشتگي و بي معنايي كمر همت بست. تيلش گوهر دينداري را تجربة خطاب خداوند دانست و مارتين بوبر از مخاطبة طرفيني من و تويي سخن گفت و …..
اما در جهان اسلام كوششهاي نامنسجم و پراكنده اي كه از سيد جمال الدين آغاز شد و با اقبال و مودودي و عبده و رشيد رضا به نسل معاصر پيوست كرد، به نتيجة ملموس و مشخصي دست نيافته است. در اينجا گروههاي نيرومندي تماميت طلب و گذشته گرا وجود دارد كه قسما با سوء استفاده از آشفتگي هاي سياسي، جنبشهاي پوپوليستي بزرگي را به راه انداخته است. جنبش اسلام سياسي در جاي جاي جهان اسلام به خشونت و ترور متوسل شده اند و اين در حالي است كه جنبش عرفي گراي اسلامي ، كارنامة چندان درخشان و مثال زدني از خود به جا نگذاشته اند. اين وضعيت در مجموع در جهان اسلام نوعي آشوب ديني،سياسي، فرهنگي و فكري به وجود آورده است. يعني در رويارويي با تمدن مدرن غربي هنوز گفتار مسلطي شكل نگرفته و ما با طيف گسترده اي از افراط و تفريط در اين زمينه مواجه هستيم كه از نفي و نفرت و انزجار تا شيفتگي و شيدايي و تا التقاط و اختلاط و درهم آميزي را در بر مي گيرد. معذلك هم اكنون در نسبت دين و سياست و در باب جمع دينداري و دموكراسي مباحثات و مجادلات ژرف و عميق و سرنوشت سازي در محافل فكري جهان اسلام در جريان است. اين تلاشها عمدتا تحت تاثير زير سوال رفتن مدعيات متعارف اديان( تنظيم سياست و معيشت و رستگاري دنيوي و اخروي) ناظر بر بازپرداخت تعريف دوبارة دين در جهان متجدد است. اين مباحثات مي كوشدكه انتظارات آدميان از دين را در شكل و شمايل تازه اي ساماندهي كند. در اين بازپرداخت دوبارة خواستهاي انساني از دين است كه ابعاد جديدتري از دين برجستگي بيشتري پيدا مي كند و كاركرد هاي تازه اي از دين انتظار برده مي شود. اكنون انسان مدرن در اين افق تاريخي جديد و با نياز ها و آرزوهاي جديد گويي از خود مي پرسد كه از دين چه مي توان انتظار كشيد و رفع كدام حاجت را مي توان از دين اميد برد و براي حل كدام مشكل بايد به دين روي نمود. تلاشهاي متفكران مسلمان يك قرن اخير براي يافتن پاسخ اينگونه پرسشها ، البته كه به نتايج قطعي و ملموس نرسيده است. مع الوصف مي توان آرزوهاي انسان امروز و از جمله انسان مسلمان امروز را به عنوان عضوي از جامعة انسانيت اين روزگار به قرار ذيل فهرست كرد:
1 – دين مي تواند در دنيايي كه نگراني ، عدم امنيت، اضطراب و نااميدي از مشخصه هاي بارز آن است، نقش معنادهي و توجيه زندگي را به عهده بگيرد. البته اعتماد و اميد و مهر و معرفت همواره از آثار دين و دينداري حقيقي بوده است، اما در عرصة سياست نيز نقش اديان از لحاظ تاريخي غير قابل انكار است. سالهاي سال نهاد كليسا بر جامعة غربي سلطة بي چون و چرا داشته و پادشاه همواره مشروعيت خود را از پاپ مي گرفته است. در دنياي اسلام نهادهاي سياسي مشروعيت خود را از مرجعيت هاي مذهبي اخذ مي كرده اند. اما حكومتهاي ملي مدرن كه امروزه يگانه مدل مسلط حاكميت داري است، خارج از حوزة دين به حيث پديده هاي سكولار و دنيايي و توسط عقلانيت بشري تعريف مي گردد و از لحاظ اهداف نيز نه مجري احكام شرعي و ديني كه اهداف محدود و تعريف شده اي دارد، مثل ايجاد امنيت، توسعه، رفاه…
بدين ترتيب ملاحظه مي شود كه نقش معيشتي ومديريتي دين، با پديداري دولت ملي مدرن، به چالش فراخوانده شده است. اما در عوض مشكلات وجودي و روحي ، احساس دلشورگي و اضطراب ، احساس تهديد شدگي دايم انسان به عدم و نيستي از دين آرزومند توجيه زندگي و معنادهي به آن است.
2 – امروزه صلح جهاني بيشتر از هر زمان ديگر مورد تهديد قرار گرفته است. جهان اكنون دچار تناقضات عجيب و غريبي است. در حاليكه جهاني شدن (Globalization) در عرصه هاي اقتصادي ، سياسي و فرهنگي امري محتوم و مسلم انگاشته مي شود، مردمان جهان در قالب فرقه هاي متضاد از هم جدا و پاره پاره مي گردد. در اين شرايط سخت و دشوار اديان مي تواند بشر را كمك كند و باب تفاهم و همزباني واقعي را ميان خانوادة بشري بگشايد و با تاكيد بر همبستگي روحي و يگانگي معنوي همة بشر در تحكيم و تقويت صلح جهاني و مسالمت و برادري ميان تمام اعضاي خانواده انساني سهم بگيرد.
3 – صرف نظر از اينكه دين را به اخلاق منحل كنيم و گوهر دين را اخلاق بدانيم يا ندانيم، نقش اديان در حل بحران اخلاقي كه امروزه ابعاد جهاني پيدا كرده است، بسيار مهم و بي نظير است. شكست مكاتب اخلاقي سكولار و دنياگرا و حذف غايتمندي از اخلاق ، اكنون بشريت را در بن بستهاي اخلاقي وحشتناك قرار داده است و او را از خانة بشريت و ساحت حضور و قرب خداوند دور كرده است. اديان مي توانند آدمي را در اين بازگشت به اصل ياري كند و در شناخت ذاتش او را مدد دهد تا انسان خود را مخلوقي به صورت خداوند دريابد. آنگاه است كه رفتار و اخلاق و مناسبات و معاملات او ديگرگون خواهد شد و از بنياد تغيير خواهد كرد.
شكل گيري دولت مدرن
دولت مدرن يك پديدة غربي است. دولت به مثابة تحقق ايده آلهاي اخلاقي و فضيلتهاي انساني در كانون انديشة انديشه گران غربي قرار داشته است. افلاطون ضمن گفتگو هاي دور و دراز خود طرح مدينه اي را مي ريزد كه فضايل انساني (اخلاق) به كمال در آن تحقق دارد و در پرتو همين تحقق فضايل انساني است كه نظم اجتماعي و مدني ( سياست) در مدينة افلاطون به طور شگفت انگيز استوار و بسامان و حتي زوال ناپذير جلوه مي كند. اخلاق و سياست چونان دوروي يك سكه در انديشة انديشه گران و فيلسوفان بزرگ غرب، از روزگاران كهن ، از عهد يونان باستان تا اكنون ، پيوسته مورد توجه بوده است و دغدغة خاطر افلاطون را مي توان در”آرمانشهر“ تامس مور، ” شهريار“ ماكياول و ساير آثار فيلسوفان سياسي بعدي از جمله روسو و هابز به روشني ديد و انديشه سياسي جديد به رغم تفاوت بنياديني كه با تفكر افلاطوني و ارسطويي دارد، باز هم مي تواند برگ و بار همان تفكر خوانده شود، و در امتداد همان تلاشهاي و كوششهايي قرار گيرد كه براي ساماندهي نظم اجتماعي و مدني از دير باز تاكنون در جريان بوده است. خواه به تقليد از طبيعت ( چنانكه افلاطون و ارسطو معتقد بودند) و خواه مستقل از آن و به ابتكار عقل خودبنياد بشري ( چنانكه در دوران متجدد معمول است).
دولت مدرن ، خواه ليبرال و فردگرا باشد و خواه توتاليتر و فرد ستيز، در ذات و جوهر خود چيزي نيست جز تمثل ارادة سياسي انسان كه از آبشخور متافزيكي ”قرارداد اجتماعي“ تغذيه مي كند. قرارداد اجتماعي به مثابة ”متافزيك دولت“ روايت نهايي خود را در انديشة متفكران سياسي چون ژان ژاك روسو، جان لاك و مخصوصا توماس هابز پيدا مي كند. در اين ميان هابز را بي ترديد مي توان از بنيانگذاران دولت مدرن خواند. انديشة سياسي در غرب كه در پايان سده هاي ميانه به شدت دچار تحول گرديده بود، با گذر از ولايت مطلقه (Theocracy) به سمت يك دولت مبتني بر قرار داد چرخش نشان داد. دولت قراردادي مضموني است كه در آثار پيشگامان انديشة سياسي مدرن به اشكال مختلف تكرار شده است. از اين ميان در تصويري كه هابز از دولت ارائه مي دهد، دولت خدايي ميرايي است كه در ساية خداوند جاويدان ضامن صلح و امنيت است و به تعبيري همان لوياتان عظيمي است كه بر اثر توحيد ارادة آحاد مردم به وجود مي آيد. بدينگونه است كه دولت مدرن به مثابة يك فرآوردة بشري و حاصل سعي و كوشش و چاره جويي ها و راه علاج يافتن هاي دور و دراز آدميان در برابر ظلم و ستم و قدرت مطلقة شاهان و اميران، در جامعة انساني عرض اندام مي كند. مهمترين خصلت دولت مدرن اين است كه اين دولت يك نظم انساني و بشري است نه الهي و طبيعي و لذا پيوسته ممكن است، معروض تغيير و تحول و دستكاري قرار گيرد و يك نظم از پيش داده شده و ثابت و مصون از تغيير نيست و درست به همين جهت است كه دولت قراردادي و يا به قول هابز دولت تاسيسي خواه در روايت تماميت خواهانه و فاشيستي آن و خواه در روايت فردگرايانه و ليبراليستي آن، دچار تحولات و ديگرديسي هاي عظيم گرديد. تا بدانجا كه با رشد حوزه هاي ديگر اقتدار، دولت فقط به نهادي از نهادهاي بي شمار جامعة مدني فروكاسته شده است و حتي از لحاظ تحول و ديگرگوني يكي از بي ثبات ترين آنها است. در اين مجال نمي توان جزئيات سرگذشت دولت مدرن را بررسي كرد. آنچه مهم است اين است كه به منظور كشف نسبت آن با دين مي بايد خصوصيات عمده و برجستة آن را فهرست وار و به اشاره باز بايد گفت. عمدة خصوصيات دولت مدرن از اين قراراست:
1 – دولت مدرن ذاتا پديدة سكولار و اين جهاني است. انسانها براي تنظيم زندگاني اين جهاني خود و به قول هابز براي ترس از همديگر محتاج به دولت است. بشر موجودي است آزمند و حريص ، فزونخواه و طالب استخدام. و بر همين اساس نيازمند يك قرارداد و نظم قراردادي است. اگر روزي سرشت بشر ديگرگون شود و آدميان همه فرشته خصال و خداصفت شوند ديگر هيچ دولتي در كار نخواهد بود. اين معني در گفتة ارسطو كه : ” آنكه بيرون از شهر است يا از ددان است يا از خدايان“ به نحوي دلكشي بيان شده است. يعني نظم سياسي از خصوصيات آدميان است ، نه ددان و ايزدان. و اين درست به دليل همان انسانيت انسان و به مقتضاي زندگي او در اين جهان است.
2 – مداخلة دولت را در امور اقتصادي و فرهنگي خواه كم بدانيم و خواه زياد، يك چيز مسلم است. و آن اينكه، دولت نه مظهر توان اقتصادي جامعه است و نه نمايندة فرهنگ و دينداري آن. دولت مظهر اقتدار و ارادة سياسي جامعه است. دولت يك واحد سياسي در قبال واحدهاي فرهنگي ، اقتصادي و ديني جامعه است. لذاست كه در جامعة جديد دولت بيشتر در نقش يك داور ظاهر مي شود و نه بادار.
3 – دولت مدرن از لحاظ وظيفه كمتر مي تواند در نقش يك مربي و مرشد جامعه ظاهر شود، بلكه بيشتر در نقش مامور و كارگزار ظاهر مي شود. يعني دولت مدرن نقش ” تربيتي“ و ” ارشادي“ ندارد. ارشاد و تربيت جامعه در عصر حاكميت دولتهاي مدرن توسط نهادهاي مدني ديگر نظير مطبوعات ، نهادهاي ديني مستقل و جمعيتهاي ديني و ارشادي انجام مي شود. دولتهاي مدرن به جاي تربيت و ارشاد مسووليت امنيت و رفاه را بر عهده دارند.
4 – واپسين نكته و البته نكتة بسيار اساسي اين است كه مشروعيت دولت مدرن صددرصد به خواست و ارادة عمومي بر مي گردد و هيچ مرجعيت و منبع صلاحيت بخش و مشروعيت دهنده اي جز راي مردم ندارد.
نسبت دين و دولت مدرن
در قسمت نخست اين مقال از انتظاراتي كه بشر امروز از دين مي برد سخن گفتيم و در بخش دوم خصوصيات عمدة دولت مدرن را به اجمال برشمرديم. حال بايد ديد كه ميان اين دو (دين و دولت مدرن) چه نسبت و رابطه اي برقرار مي تواند باشد. براساس آنچه كه در پيش مذكور افتاد، دولت مدرن نه مشروعيت خود را از دين مي گيرد و نه در ذات خود بر دين مبتني است و نه در وظيفة خود اجراي شعاير و مناسك ديني را مد نظر دارد. و نه هم مردم از دولتها انتظار رتق و فتق امور ديني و مذهبي و انجام شعاير و مناسك را مي برند. بلكه مردم چنانكه گفتيم از دولتها انتظار رفاه و تامين معيشت و امنيت و حراست ار حقوق اساسي شهروندي را دارد. اما از سوي ديگر چنانكه گفته آمديم معنادهي به زندگي ، اشباع احساسات معناجويانة انسان، پاسخگويي به بحرانهاي حاد اخلاقي و رهايي و نجات از ياس و نااميدي، اميدها و خواستهاي امروزينة آدميان از دين است. اما آيا مي توان از دين انتظار تشكيل دولت، تامين امنيت و معيشت و ايجاد رفاه اجتماعي را برد؟! به نظر مي رسد كه پاسخ منفي است. درست است كه تا پيش از عهد مدرن ، دين و دولت به هم وابسته بوده و نهاد ديانت از دولت حمايت مي گرفت و دولت از ديانت مشروعيت اخذ مي كرده است. معهذا اگر امروزه بخواهيم نيازهاي معيشتي و مدني را از دين انتظار بكشيم، بي ترديد دين را تا سرحد ايديولوژي و حداكثر فلسفة سياسي تنزل داده ايم. با توجه به اينكه نمي توان به سبك قرون وسطايي زندگي كرد و از داشتن يك دولت ملي مدرن و مشاركت پذير جهت حضور در جهاني جديد ناگزير هستيم ، امروزه ناچاريم كه به رغم همبستگي تاريخي دين و دولت به جدايي اين دو قلمرو از همديگر تن بسپاريم، ورنه با شريعت گستري ظاهري و قدسي شدن همه چيز و ابزاري شدن دين و گرمي بازار فتوافروشي مواجه خواهيم بود. در چنين فضايي نه نهاد هاي مدني امكان رشد مي يابد و نه يك دولت مدرن و مشاركت پذير كه يگانه خواست و نياز تاريخي مردم افغانستان است به وجود خواهد آمد. پيام اصلي اديان ايجاد صلح و برادري است. بي ترديد اين پيام هنگامي به درستي مي تواند تحقق پيدا كند كه متدينان ايمان ديني را كه پديدة قدسي و معنوي است با قدرت سياسي كه امر عرفي و دنيايي است گره نزنند.
البته اذعان داريم كه رابطة اسلام و حكومت بسيار پيچيده است. روزي بايد اين مطلب را به ميان بكشيم و بررسي كنيم كه آيا رابطة اسلام و حكومت يك رايطه و پيوند (ذاتي) است يا يك پيوند و همبستگي (تاريخي) اما عجالتا در همين جا دامن سخن را در مي كشم و به دعا از خداي خواستارم كه به جامعة ما توفيق دينداري و حكومتي پسنديده ارزاني دارد. والسلام