علی احمد راسخ
از حادثه 11 سپتامبر به این سو، جهان شاهد تحولات شگرفی بوده است که هنوز دوام دارند. در راس این تحولات تهاجم امری امريكا به دو کشور مسلمان نشین افغانستان و عراق و اشغال انها بود. در این نوشتار، به اختصار به این تهاجمات می پردازیم.
نکته جالب این که در هر دو کشور، حاکمان مغضوب امريكا با همکاری سازمان سیا به قدرت رسیده بودند: صدام حسین پس از فرار از عراق در قاهره با سیا پیمان اخوت سیاسی بست و طالبان نیز توسط ای اس ای و با پشتیبانی دو قدرت مهاجم فعلی یعنی امريكا و انگليس به وجود آمد. دلایل اعلام شده و توجیهات مهاجمان برای حمله به دو کشور مشابه اند: در افغانستان امريكا به دنبال بن لادن و انهدام شبکه القا عده و طالبان بود و در عراق نابودی سلاح های کشتار جمعی و در نهایت سرنگونی صدام حسین. البته در هر دو مورد اداره بوش اهداف خود را در قالب آزاد سازی مردم عراق و افغانستان از چنگال ديكتاتوري های طالبانی و بعثی، بازسازی آن کشور ها و امنیت جهانی اعلام کرده است. هر چند افکار عمومی در کشور های مختلف تا حدی می داند که اهداف مهاجمان با سرنگونی صدام و ملا عمر پايان نمی یابد. در واقع، تهاجم به افغانستان و عراق نقطه اغازین برای اعمال سیاستهای امريكا و انگلیس در جهان اسلام است.
در هر دو کشور، جامعه دچار گسلهای متعدد قومی و مذهبي بود و استبداد بر سراسر زندگی مردم حاکم. این ویژگی بهترین ابزاری بود که نیروهای اشغالگر برای پیشبرد تهاجمات خویش از ان بهره گرفتند.
عراق به عنوان گهواره تمدن بشری و مرکز چند صد ساله تمدن اسلامی برای همه مسلمانان و مخصوصا شیعیان از حرمت خاصی بر خور دار است.
در عراق به برکت منبع نفت و برخی جاه طلبي هاي حزب بعث به منظور ارائه الگو و مدل برای سایر اعراب( علی رغم سیاست نابود سازی برخی از اقوام) چهره شهر ها تا حدی از اباداني حکایت می کرد و نظام آموزشی ان در میان اعراب موفق بود و میزان با سوادی در میان عراقي ها بالا. در نتیجه هواپیما های امريكا و انگلیس در جریان بمباران عراق با کمبود هدف رو به رو نشدند: چیزی که در زمان حمله به افغانستان از ان شكايت داشتند.
بنا به دلیل وقوع حادثه 11 سپتامبر، افکار سياسي در پهنه بین المللی، هنگام حمله به افغانستان از امريكا حمایت کردند؛ در حالی که در قضیه عراق گسست عمیق و گسترده در صفوف متحد ين پیشین پدید امد و مهمترین نهاد بین المللی فعال در مساله افغانستان یعنی سازمان ملل متحد در آغاز مورد بهره برداری قرار گرفت اما تا کنون امريكا حاضر نشده است سازمان را در اداره پس از جنگ مستعمره جدید شريك سازد.
ان چه در روز های پیش از جنگ و در زمان جنگ اتفاق افتاد در دو کشور بسیار مشابه است. نیروهای مهاجم افزون بر امکانات گسترده و پیش رفته خود و همپیمانان مسلمان همسایه کشور مورد حمله، از امکانات داخلی در افغانستان و عراق بهره های وافری برده اند. در هر دو کشور از متغیر های گسل قومی- مذهبی و شكاف فرهنگی در میان گروهها و لایه های سیاسی و اجتماعی استفاده شد. در افغانستان تاجيكها و ازبکها از لحاظ قومی و هزاره ها از جنبه مذهبی و قومی با طالبان تضاد و دشمنی داشتند. مجموع این نیروها نقش پیاده نظام را برای امريكا بازی کردند. طالبان که در اغاز توسط امريكا و متحدانش برای درهم کوبیدن و کنترل تاجيكان، هزاره ها و ازبک ها سامان دهی شده بود در نهایت به دست انها و با هدایت نیروهای ویژه و بمب ها از پا درآمد.
در کنار جنگجویان احزاب مخالف طالبان ( جمعیت- جنبش و وحدت اسلامی) امریکا نیروهای لیبرال و طرفدار غرب را نیز وارد معرکه کرد. این نیروها در اغاز پیرامون محمد ظاهر – شاه پیشن افغانستان- گرد اوری شدند ولی به تدریج امریکاییها مصلحت را در ان دیدند که فرد جوان تری را با هلی کوپتر در صحنه اشوب زده افغانستان پیاده کنند و برای ظاهر شاه جز لقب *بابای ملت*و احیای سبک نوسازی زمان سلطنت او چیزی به دست نیامد.
نیروهای اشغالگر، تجربه خود در افغانستان را در عراق دو باره به کار گرفتند. به جای نشست بن، عراقی ها در لندن گرد اورده شدند تا نحوه بر خورد با صدام و تقسیم وظایف مشخص شوند. برخی از کشور های همسایه و مسلمان عراق بیشترین خدمت را برای امریکا کردند بگونه ای که در غیاب خاک و فضای انها شکل و سر نوشت جنگ احتمالا به شکل دیگری رقم می خورد . در زمان تهاجم به افغانستان غیر از ایران و چین (البته اين دو كشور در ساير زمينه ها همكاري گسترده با امريكايي ها كردند) سایر همسایه ها زمین و فضای کشور های خود را در اختیار امریکا نهاده بودند. در عراق نیز این قضیه به همین شکل اتفاق افتاد. باز این بار ایران و نیز سوریه (سوريه همكاري اطلاعاتي گسترده داشته است) اجازه ندادند که خاک انها مورد استفاده نیروهای اشغالگر قرار گیرند اما سایر همسایه های عراق به اضافه امیر نشین های خلیج فارس که از سوی امریکا چند دهه است که به عنوان پایگاههای عملیاتی در نظر گرفته شده اند، امکانات همه جانبه ای را برای اشغالگران فراهم اوردند. مثلا پایگاه هوایی امیر بن سلطان در عربستان سعودی، به عنوان مرکز کنترل عملیات هوایی در هنگام حمله به افغانستان و عراق استفاده می شد. در زمان حمله و اشغال عراق چند هزار پرواز از ان جا انجام شد و و ضعیت بحرین و قطر که نیز خیلی روشن است.
در هر دو کشور کار های اطلاعاتی و خرید و فروش های زیادی انجام شد. در افغانستان نیروهای عمده مخالف طالبان کاملا خریده شدند و مبالغ کلانی به صورت رشوه بین انها مخصوصا بین نیروهای شورای نظار تقسیم شدند. در عراق نیز نیروهای مخالف صدام و حتی نیرو های اطلاعاتی و ارتشی فراوانی از درون حکومت در این وادی به معامله گری پرداختند.
دو نیروی عمده جنگی مخالف صدام عبارت بودند از شیعیان و کردان که هر دو قربانیان اصلی حکومت حزب بعث به شمار می روند. با ان که در نشست لندن و پس از ان هماهنگی و بگونه ای تقسیم کار شده بود، در جریان تهاجم امریکا و انگلیس به عراق، نیروهای مجلس اعلای انقلاب اسلامی از صحنه نظامی دور نگهداشته شدند. امریکا و انگلیس نه تنها شیعیان را در جنگ شریک نکردند، بلکه برای پیشگیری از نفوذ احتمالی انها به داخل عراق ، به دولت ایران هشدار داده شد. دلیل این امر به رابطه امریکا و ایران و ماهیت اسلامی و به تعبیر غربیان ، به ایدئولوژی بنیادگرایانه شیعیان عراق بر می گردد.
این مساله در افغانستان به این شکل اتفاق نیفتاد. در ان جا به نیروهایی که بیشترین حمایت ها و کمک ها را از ایران در یافت کرده بودند، مانند جمعیت اسلامی و شورای نظار، توجه بیشتری صورت گرفت. تفاوت در بر خورد با احزاب طرفدار ایران در افغانستان تنها از متغیر ارتباط با ایران نشأت نمی گیرد. اصلی ترین نیروی دریافت کننده کمک های ایران یعنی تاجیکان، همزمان با انگلیس، فرانسه، روسیه و برخی کشور های دیگر نیز ارتباطی نزدیکی برقرار کرده بودند. به برکت این دوستی وبازی چند جانبه، شورای نظار بیشترین کمک تسلیحاتی و مالی را به دست اورد و در نتیجه به عنوان نیرومندترین گروه مخالف طالبان پذیرفته شد. بعلاوه، جمعیت اسلامی وگروهای شیعی افغانستان( وحدت اسلامی کریم خلیلی و شاخه اکبری-کاظمی) که در نتیجه همکاری با امریکایی ها به وزارت و معاونت ریاست جمهوری رسیده اند، موجبات ترس امریکا را فراهم نمی کنند. با صرف نظر از ریش و عمامه و شعار های بنیادگرایانه ای که در گذشته داده اند، انها فاقد مبانی عمیق بنیادگرایانه اسلامی و تفکر حکومتی هستند. در میان اسلام گرایان مخالف طالبان تنها برهان الدین ربانی سابقه بنیادگرایی بیشتری داشت و با ان که مانند سران سیاسی و نظامی شیعی دچار استحاله فکری شده و تفکر سودا گرانه را جایگزین بنیاد گرایی کرده بود، بر اثر معاملات سیاسی ناشی از احتیاط مفرط امریکایی ها و حامیان پیشینش، نقش سمبولیک او به عنوان رییس جمهور افغانستان( که البته برخی از ایرانیان او را نماینده خود در افغانستان می خواندند.) به حامد کرزی( که عموما وی را نماینده بوش در افغانستان می خوانند.) داده شد.
قضیه عراق، از این جهت کاملا با افغانستان تفاوت دارد. عراق، خاستگاه اسلام گرایی سیاسی شیعی به شمار می رود. تاریخ معاصر شیعه، فتاوای علمای برخاسته از نجف را علیه استعمار هنوز از یاد نبرده است. اکنون، مجلس اعلا وحزب الدعوه وارثان سیاسی متفکران شیعی مانند ایت الله باقر صدر است که اندیشه سیاسی قوی و عمیق برجای نهاده است. البته، انگلیس که بیشتر از امریکا تجربه رویارویی با علمای شیعه را دارد، بازی مرموزانه و زیرکانه ای را در پیش گرفت. ظاهرا انها به این نتیجه رسیده بودند که نادیده گرفتن نیروهای شیعی ممکن است مانند بکار گرفتن انها خطرناک باشد؛ در نتیجه، مهاجمان کوشیدند نیروی جایگزین برای شیعیان بومی و بنیادگرای عراق پیدا کنند: سید عبدالمجید خویی. رسانه های جمعی امریکا و انگلیس کوشیدند نامبرده را چهره برجسته شیعی مطرح کنند. انها بر سه ویژگی تکیه کردند: جایگاه برجسته مرحوم ایت الله العظمی خویی در میان شیعیان، رابطه نزدیک عبدالمجید خویی با تونی بلر و طرفداری اواز تز تفکیک سیاست ودین. تلاش شد بنیاد خویی در لندن به عنوان مرکز اسلام معتدل و سازگار با غرب شناسانده شود. خویی توسط نیروهای ائتلاف(هفته نامه اکونومیست چاپ لندن در اول جولای 2003 نوشت که وی در هماهنگی با دستگاه اطلاعاتی امریکا به عراق رفته بود)، در اغاز به کویت وسپس به نجف منتقل شد. البته بعید است کسی که دارای انگیزه سیاسی نباشد، همکاری با نیروهای مهاجم را بپذیرد.
کرد های عراق نقش مشابه ازبک های افغانستان را بازی کردند و حتی از لحاظ جغرافیایی مانند انها در شمال کشور قرار دارند. با این تفاوت که کردها مانند ازبک های افغانستان مورد حمایت همسایه شمالی اش نیست. ستم صدام حسین بر انها به زودی فراموش نمی شود. در مقابل کرد ها نیز با تمام وجود در راستای منافع امریکا حرکت می کنند که ممکن است در بلند مدت تامین کننده منافع انها نباشد. البته، تا کنون کردان به عنوان پیشمرگان امریکا انتقام حلبچه و سالها محرومیت خودرا از صدام و علی شیمیایی گرفته اند.
نیروی دیگری که امریکا در افغانستان به کار گرفت، لیبرال ها و غرب گرایان بود. این گروه متشکل است از تکنوکراتها، بروکراتها، غرب نشسته ها و روشنفکران که نقطه اتصال و پیوند انها طرفداری از مدل نوسازی غربی است. بخش اعظم انها تحصیلکرده های غربند و به خاطر پیوند نزدیک با جناح غربی موقعیت یافته اند. همچنین، نسل قدیمیتر انها جزء کارگردانان نوسازی در زمان سلطنت ظاهر شاه به حساب می ایند. در عراق نیز به احتمال قوی تجربه امریکا در افغانستان مبنی بر بکارگیری نیروهای لیبرال و غربگرا در راس هرم قدرت، تکرار خواهد شد. حامد کرزی عراق، بنا به تبلیغ رسانه های غربی و نیز مقامات پنتاگون، احمد چلبی خواهد بود. او که اهل سیاست وتجارت است، گفته می شود دارای روابط دوستانه با امریکاییان و بخصوص وزیر دفاع این کشور است. نیروهای چلبی ماهها قبل از اغاز جنگ درپایگاههای نظامی در رومانی و بلغارستان توسط امریکاییان اموزش دیدند تا در زمان جنگ نقش هایی مثل مترجمی، نگهبانی اززندانیان عراقی، کار های اطلاعاتی، راهنمای عملیاتی، رانندگی و... را برای امریکاییها ایفا کنند. چلبی که محور لیبرال ها به حساب می اید، در عین سود سیاسی می تواند شرکتهای خود و رامسفلد و دیک چنی را به سود اوری های کلان برساند.
انچه که جالب توجه است، حاکم پس از صدام حسین می باشد. چنانچه روند امور نشان می دهد و از سوی امریکا نیز اعلام شده است ، عراق نه به عنوان یک کشور مستقل و توسط عراقیها بلکه توسط حاکم آمریکایی اداره خواهد شد؛ چیزی که در افغانستان با این صراحت اتفاق نیفتاد.
امریکایی ها در مورد عراق ، بیشتر بر شعار های مانند ساختن عراق اباد، ازاد و متمدن که الگوی سایر مسلمانان باشد، تکیه کرده اند؛ در حالی که ان ها در افغانستان ایده ملت سازی خودرا بصراحت اعلام کردند. ایده فوق بر این پایه استوار بود که در افغانستان ملتی وجود ندارد و دیگر این که خود افغانها ظرفیت و توانایی کارگزاری فرایند ملت سازی را ندارند. نتیجه ملموس شعار های امریکا ییان، انتصاب یک حاکم امریکایی بر افغانستان بود؛ اما چنین نشد( هر چند در عمل دستگاه حکومتی فعلی همان نقش را برای امریکا بازی می کند.). پرسشی که در این جا مطرح می شود این است که علت این دوگانگی در چیست؟ در پاسخ می توان گفت که ترس از پیامد های احتمالی انها را به این دوگانگی واداشته است.
اشغال افغانستان و سپس اداره ان توسط یک حکمران امریکایی سر افکندگی برای تمام نیروهایی بود که نقش پیاده نظام را برای امریکاییان بازی کرده بودند و نیز برای کشور های همسایه ای که امکانات در اختیار غربیان نهاده بودند. مهمتر از همه، این عمل به احتمال قوی اسلام گرایان را در وضعیتی بهتری قرار می داد تا اذهان مردم افغانستان و سایر مسلمین رابار دیگر متوجه اشغال سر زمین اسلامی و سبیل کفر بر مسلمانان نمایند. باانکه مردم افغانستان از گروههای اسلام گرا تجربه بسیار بدی اندوخته بودند، اما پذیرش سلطه و حاکمیت امریکا نیز بعید بود. برای امریکاییان بهترین گزینه این بود که نیروهای وابسته و مقبول خودرا بکار گیرند و برنامه های کلان سیاسی، اقتصادی ودر اصل الگوی نوسازی خود را بر افغانستان تحمیل کنند. این است عصاره افغانستان نوین: مردمان ازاده و حاکمان وابسته. از سوی دیگر در جریان جنگ در افغانستان، سازمان ملل متحد که وجهه مطلوبی در میان افکار عمومی این کشور داشت، در جریان امور بود. بنابر این، امریکا از روی کار امدن متحدین افغانی خود احساس نگرانی نمی کرد تا مانع روی کار امدن انها شود؛ نگرانی انها از پشت کردن مردم به انها و روی نمودن به اسلام گرایانی بود که دشمنی خود را با غرب پنهان نمی کردند.
قضیه عراق با افغانستان تفاوت دارد. در عراق نیز امریکا دوست دارد نیروهای غربگرا را در راس قرار دهد و سایر گروهها را بر اساس نزدیکی شان به امریکا و انگلیس و میزان بی خطر بودن انها در مراحل بعدی. در افغانستان، به استثنای جنبش شمال و لیبرال های غربگرا، سایر متحدین امریکا از گروهای شیعه و سنی سابقه جهادی دارند و هم غربیان وهم خود انان بر پیشینه بنیادگرایانه شان معترفند. سابقه ای که برای امریکا خطری به همراه ندارد. در واقع، این گروهها ی استحاله شده، بهترین گزینه را برای امریکا فراهم کرده اند. در عراق ترکیب نیروهای مخالف صدام حسین برای امریکا نگرانی افرین است. در یک دسته بندی کلی، این نیروها عبارتند از شیعیان، کردان و غربگرایان. وضعیت کردها شبیه هزاره ها و ازبکهای افغانستان است که احتمال قرارگرفتن شان در راس هرم قدرت بسیار ضعیف است؛ مگر این که اشغال عراق ادامه پیدا کند و یا سیستم سیاسی لبنان در عراق پیاده شود و یا تجربه بوسنی را در عراق پیاده کنند. این سه گروه با توجه به توزیع جغرافیایی و جمعیتی از حکومت فدرالی در کشور های شان جانبداری می کنند. احمد چلبی و همفکرانش مطلوبترین نیرو برای نیروهای اشغال کننده عراق است. انچه که باقی می ماند، نیروهای شیعی عراق است. این دسته می تواند قوی ترین و پرجمعییت ترین نیروی عراقی به شمار اید که اسباب نگرانی اشغالگران را فراهم کرده اند. چنانچه پیش ازین یاد اور شدیم، انها دارای پشتوانه قوی اسلام گرایی یا به تعبیر غربیان، بنیادگرایی هستند. ائتلاف امریکا وانگلیس تا سر حد ممکن از قدرت یابی انها جلوگیری خواهند کرد. رفتار دو گانه مهاجمین در روز های جنگ با شیعیان و سایر مخالفان صدام از همین جا ناشی می شود: جلوگیری از ورود شیعیان و جابجایی دیگران.
با سقوط صدام، امریکا اگرحاکم امریکایی نصب نکند ویا زمینه را برای حکومت مبتنی بر ارای مردم فراهم کند، به قدرت رسیدن شیعیان قطعی به نظر می رسد. اما این بد ترین گزینه برای امریکا و انگلیس است که تا ان جا که ممکن باشد از ان ممانعت خواهد شد. بد ترین گزینه به این معنا است که به نظر تحلیلگران مسائل عراق، قدرت یافتن شیعیان مترادف می باشد با تغییر جغرافیای سیاسی منطقه به نفع اسلام سیاسی شیعی و ناسازگار با غرب. این حوزه سیاسی از ایران تا مدیترانه را در بر می گیرد. البته در این ترس و نگرانی، کشور های سنی وطرفدار امریکا در منطقه خاورمیانه با مهاجمان کاملا هم صدا هستند. از سوی دیگرسازمان ملل متحد نیز در مساله عراق تا کنون نقشی ندارد. بنابر این، نصب حاکم امریکایی بر عراق با اعتراض جدی کشور های عربی مواجه نخواهد شد و حتی در صورت اعتراض، از ترس انها از گروههای اسلامگرای داخلی حکایت دارد.
امریکا در جریان اشغال عراق، رفتار کاملا دو گانه ای با شیعیان نسبت به سایر نیروهای عراقی داشت. از همان اغازبا حضور شیعیان درمیدان جنگ مخالفت شد واز ورود انها جلوگیری به عمل امد. پس از سقوط بغداد، تعدادی از روحانیون شیعه دستگیر شدند که پس ازازادی از رفتار امریکاییان درزندان بسیار شکایت کردند و یکی از انها حتی اعلام کرد که رفتار آمریکاییان با طلاب شیعی بد تر از رفتار صدام با انها بوده است. این زندانیان شکنجه می شدند و شبها با دست بسته می خوابیده اند.
همچنین ایت الله سید تقی مدرسی از روحانیون شیعی هنگام ورود از ایران به عراق در نزدیکی مرز دستگیر شد. نیروهای امریکا به سپاه بدر حمله کردند. این در حالی است که کرد ها، غربگرایان و حتی رده های کم خطر تر حزب بعث مورد استقبالند. علت چیست؟ روز نامه واشنگتن تایمز در تاریخ اول مه 2003 طی مقاله ای نگرانی امریکا را از حضور بنیادگرایان در عراق منعکس کرد. بر اساس این مقاله، امریکا به هیچ وجه نمی خواهد ودر واقع تحمل نخواهد کرد که یک ایران دیگر در منطقه به وجود بیاید. تحلیل انها این است که شیعیان عراق در اختیار ایران هستند و ایران ان ها را فرستاده اند تا با امریکا بجنگند. هرچند این برداشت کاملا صحیح نیست بخشی از واقعیت را منعکس می کند. آیا به تدریج خیلی ها در غرب بر این باور خواهند رسید که صدام برای انها بهتر از اسلامگرایان بوده است؟ از سوی دیگر، امریکا با نصب حاکم آمریکایی بر نقطه ای ا ز سرزمین اسلامی که برای همه بشریت یاد اور تاریخ ادمی ومدنیت است و برای بیش از یک میلیارد مسلمان احیاگرخاطره خلافت اسلامی و برای شیعیان ارض مقدس، خشم مسلمانان را برخواهد انگیخت؛ خشمی که در کوتاه مدت کاری از دستش بر نمی آید. اکنون این سوال پیش می اید که معیار کیست؟ امریکا یا مردم عراق؟ از سوی دیگر، دموکراسی چه می شود؟ ایا دموکراسی تنها در قلمرو اروپا وامریکا محدود می شود؟ حتی امیکایی هایی که با شعار دموکراسی به اشغال عراق رفتند حالا بد تر از صدام شده اند. به علاوه معیار واحدی برای مبارزه با تروریسم وجود ندارد. ایا دموکراسی غرب می تواند شیعیان را تحمل کند یا هنگام اشغالگری دموکراسی می میرد.
بیستم اوریل 2003