اسدالله احمدي (بودا)
1
جوهر انسانيت، نه گفتن به قانون تقدير و ايستادن در برابر نيروي خودكامهي طبيعت است. در تاريخ انديشه اين نه گفتن در برابر تقدير و قدرتهاي فرا انساني، در دو چهره «تقدير ستيزي» و « تقدير گريزي» ترسيم شده است. انسان تقدير گريز، از سياست و اجتماع بيزار است و در عزلت كوهستان جان، به دنياي دورن خويش پناه برده و تن به نيستي ميدهد، اما انسان تقدير ستيز، انساني است سياسي و با تن دادن به نيستي در برابر قضا و قدر خدايان و قانون ازلي تقدير عصيان كرده و راه جنگ با سرنوشت مقدر را در پيش ميگيرد. انگيزهي اين نه گفتن در برابر تقدير آگاهي انسان از خويشتن است و فرجامش نيستي، زخمي شدن روح و هبوط به دنيايي تراژيك انسانيت. آگاهي سر آغاز رنج انسانيت است، زيرا« آگاهي رنج است براي دانايان»، و انسان محكوم به دانستن. جهان خدايان و آدميان ناهمساز است و در هريك از اين دو جهان قانونِ جدا گانهي وجود دارد، از اين رو انسان آگاه، يا با گريز از قانونِ كه خدايان بر او مقرر ساخته است و يا از راه شكستن آن، از روي اختيار تن به نيستي ميدهد، تا آزادي خويش را به دست آورد. انسان تقدير گريز، سياست گريز نيز هست. اين انسان را مي توان در انسان ايدئال شرقي پيدا كرد؛ انساني كه نميتواند به جنگ سرنوشت قدم بگذارد، راه گريز را در پيش ميگيرد و تلاش ميكند انسانيتش را در سيماي انسانرستگار بوديسم و يا انسان وحشي و نجيب لائوتسه تحقق بخشد. انسان تقدير ستيز، اما انسان سياسي است، زيرا« موجودي است اجتماعي.» چنين انساني را مي توان در اثر جاودانة «سوفوكلوس» شاعر و نمايشنامه نويس يوناني و در سيماي شهريارِ پر از گناه اما معصومِ چون اديپوس باز يافت. هم آن انساني كه در برابر قانون تقدير معترض است و هم آنكه آگاهانه از چنگال آن ميگريزد، با برگزيدن راه نيستي، خويشتن را به صورت يك كليت در سيماي مردم باز يافته و ويژگي انسانيش را به مثايه يك موجود انتخابگر و نمايندهي نوعي انسان اثبات ميكند. هر يك از اين دو به نحوي در برابر تقدير پيروز و مغلوب است. در وحدت دياليكتيكي اين پيروزي و شكست و هستي و نيستي است كه راز انسان بودن آشكار ميگردد، زيرا هرچه باشد چه در كف نفس بودا و انسان فاني لائوتسه و چه در نفي فرديت «رازگشاي تقديرِ» چون اديپوس، اين خود انسان است كه مهار ميكند، خويشتن را فاني ميسازد و با نفي آخرين بقاياي فرديتش با جمع عجين گشته و به صورت جامعيت اجتماعي تكثير ميگردد.
هرچند انسان تقدير گريز و تقدير ستيز ابعاد يك هستي و مكمل همديگرند، اما در اين نوشته ما از انسان تقدير ستيز سخن خواهيم گفت كه نمونهي متعالي آن را مي توان در تراژدي « اديپوس شهريار« پيدا كرد؛ تراژدي كه در تاريخ ادبيات يگانه است و ترسيم دقيقي از سرگذشت اندوهبار آدمي. در اين تراژدي اديپوس روح جستجو گر و سرشار از حقيقت طلبي است نه مستغرق در زندگي موهوم و بيگانه از خويشتن. در اوست كه «نفس» از انزواي كوهستاني خويش بيرون ميجهد و از طريق آگاهي به خويش با مردم يگانه گشته و در سيماي شهريار انسانِ بس انسان ظاهر ميگردد. تكه هاي تك جدا افتاده اي هستي زخمي انسان كه هنوز در جدايي از كل به سر ميبرند در او صورت فرا زماني و فرامكاني مييابد. از اين رو پيروزي و شكست او در برابر تقدير خدايان پيروزي و شكست انسان است.
بنا به روايت سوفوكلوس، آدمي عروس خيمه شب بازي و فرمانبر بي چون و چرايي دست تقدير گناه آلودي است كه خدايان براي او مقرر داشته اند و اديپوس كه «قهرمان» اين تراژدي و نمايندهي رستگاري انسان است، به حكم تقدير و از روي جهل گناهان بزرگي چون كشتن پدرش لائيوس، ازدواج با محارم و... را مرتكب شده است، اما وي انسان است؛ داراي سرشت جستجوگر. از اين رو با پناه بردن به معرفت، معماي سر به مهر تقدير را سرگشوده و آدمي را از بند زنجير ضخيم قانون لايتغير خدايان آسماني و زندان سرنوشت، آزاد ميكند. در اين تراژدي، در افسانهها ديگر و حتي در كتابهاي مقدس، اين نه گفتن و سرپيچي از حكم سرنوشت، معلول معرفت آدمي است و فرجام آن سرگرداني و پريشاني انسان به وادي غمبار و پر از محنت انسانيت. انسان نه همچون فرشتگان محكوم به رستگاري مينويي است و نه مانند جانوران داراي سرشت عاري از عصيان و فاقد قدرت تفكر، موجود مختار و انتخابگري است كه ميتواند تن به اسارت سرنوشت دهد, و يا قفل زندان تقدير را بشكند و در برابر سرنوشت حتمي و مقدرش از روي اختيار پاسخ «نه» را برگزيند. نه گفتن كه آغاز حيات تراژيك آدمي است، از معرفت نفس و روشن شدگي آدمي سرچشمه ميگيرد. كتابهاي آسماني در داستان خلقت، اين نه گفتن به قانون تقدير و زندگي تراژيك آدمي را روشن تر به تصوير كشيده است، «آدم» با همين نه گفتن از بهشت تبعيد گرديد تا با هبوط در زمين رنج انسانيت را تجربه كند. هبوط، يعني افتادن در كام رنج زندگي و تكه تكه شدن در زير چرخ بي رحم زمان. اديپوس نيز همچون آدم با نه گفتن به تقدير خدايان از قله رفيع شهرياري شهر تباي به گودال صخرهي مقدس و سوزان كه پرومتئوس به جرم جنگ با خدايان در آنجا تبعيد شده بود، هبوط ميكند تا بار مكافات جنايتهايي را كه نا خواسته و از روي جهل مرتكب گشته است، بر دوش كشد.
2
تراژدي « اديپوس شهريار» بخش اول از يك سه گانه يا تريلوژي(trilogie ) است كه دو بخش ديگر آن را « اديپوس در نئوكلوس» و « آنتيگينه» تشكيل ميدهند. شخصيتهاي كه سوفكلوس در اين نمايشنامه از آنها نام ميبرند هستي افسانهي دارند، اما اين هستيهاي افسانهي در حقيقت روايتي از سرگذشت غمبار و تراژيك آدمي و داراي ثبات و تكراري هستند كه در هرجامعهي وجود دارند و در رود جاري تاريخ غمبار آدمي تكثير ميگردند. سوفوكلوس در اديپوس شهريار، داستان شهرياري اديپوس را روايت ميكند؛ داستاني است پر از رمز و راز و آميخته بارنج و گناه و پدركشي به هدف رسيدن به قدرت. اديپوس بنا به مشيت خدايان، لائيوس حاكم شهر تباي را بي اينكه بداند پدرش است به قتل رسانده و خود برتخت شهرياري مينشنيد. آيا اديپوس گناهكار است يا خدايان؟ آيا او ميتوانست سرنوشتي را كه خدايان از ازل برايش تعيين كرده اند تغيير دهد؟ اگر با چشم انداز اخلاقي به اين مساله بنگريم وسوسه ميشويم كه به ياري انسان برخاسته و راه نبرد با خدايان را در پيش گيريم، زيرا اين خدايان است كه لائيوس را كشته اند، نه اديپوس. امكان نداشت اديپوس برخلاف خواست خدايان گام بردارد. به قول حكيم عمر خيام « مي خوردن من حق ز ازل ميدانست/ گرمي نخورم علم خدا جهل بود.» اما برخلاف تصور اخلاقي و به رغم اينكه لائيوس را خدايان كشته اند، پدركشي وي تا آنجا خشم خدايان را بر انگيخته است كه عذاب و فتنه اي خدايان به صورت مرگ و فقر و طاعون نه تنها اديپوس گنهكار بلكه تمامي شهر تباي را فرا ميگيرد. چگونه خدايان خود را عادل ميپندارند وقتي كه به خاطر گناه يك فرد باران آتش عذاب شان را حتي بر بيگناهان شهر نيز ميبارند؟ چگونه امكان دارد ناله و اندوهي انساني را كه خود خدايان دفتر تقديرش آنگونه نوشته اند كه پدر را بكشد، قلب سخت خدايان را به درد نياورد؟
اگر خدايان آنقدر بي رحم اند كه اديپوس را به جرم بيگناهي شكنجه دهند، اگر آنها تمامي نيرنگ شان را به كار گرفته اند تا انسان در دام گناه و جنايد گرفتار آيد، پس اديپوس حق دارد براي رهايي از عذاب خدايان و براي پاك ماندن از گناه در برابر مشيت آنان عصيان كند، تا خويشتن و انسان را ازگرداب هولناك تقدير گناه آلود خدايان به ساحل نجابت انساني رساند. عبور از اين گرداب هايل اما، بدون مشعل آگاهي امكان پذير نيست؛ تنها با در دست داشتن مشعل پر فروغ آگاهي است كه چشم انسان به زوايايي نا پيداي معماي كور تقدير بينا ميشود. از اين رو اديپوس جنايتكاري است به دنبال آگاهي و در جستجوي درك راز تقدير آدمي، تا با درك اين راز مردم را از رنج و محنت رهايي بخشد. او ميخواهد راز بد بختي شهروندان تباي را كشف كند، حتي اگر كشف اين راز، جنايتهاي وي و نژادش را آشكار سازد و قوم «لابسيدها» را در پيشگاه خدا و انسان رسوا.« من بايد راز نژادم راـ هرچند فرومايه و پست بگشايم ـ با چنين نژادي هرگز نميخواهم چيزي باشم جز آنكه هستم و ميخواهم بدانم كه هستم1.» نبايد مردم شهر به جرم جنايت يك نژاد تبهكار، به تباهي كشانده شوند. از اين رو همراه و همگام با مردم و با راهنمايي « تيرزياسِ» غيبگو در جستجوي كشف راز خشم خدايان بر مي آيد؛ رازي كه بر ملاشدن آن، پرده بر داشتن ازچهرهي بزگترين«جنايت» است و «مكافاتش» كور شدن، و سر انجام نيست شدن اديپوس در شكنجه گاه تبعيد.
بخش دوم اين تريلوژي « اديپوس در كلنوس » است. اديپوس در كلنوس تشريح رنج جانكاهي انسانيت است و بعضی از تحلیل گران فلسفه ای هنر و ادبیات آن را« آوای قو » در تراژدی خوانده اند . اديپوس جام زهر آگين معرفت و باده رنج انساني را تا آخرين قطره بر سر كشيده است. او اكنون خوب ميداند كه در « چهارراه خاموشجنگل » پدر را كشته است، از اين رو با چشمان كور به همراه دخترش آنتيگينه براي شستن اين ننگ شهر تباي را ترك نموده و در شكنجهگاه تبعيد خدايان و در حقيقت هيچستان نيستي مسكن گزيده است چنانكه خود ميگويد:«آرام نمي گرفتم، تا اين پيكر ننگ را در نيستي كامل به زندان كشم. » اما بعد از او خدايان در شهر تباي فاجعهي ديگري به راه انداخته اند. جنگ ميان برادران، يعني دو فرزند اديپوس - كه هم فزند و هم برادران اوست- بر سر تاج و تخت و تسلط بر چوكي قدرت، و تجلي « اخلاق قابيلي» كه در افسانهي خلقت و داستان آدم و فرزندانش نيز آمده است؛ داستاني كه هيچ چيزي واقعي تر از آن در تاريخ انسان وجود ندارد. از ابتداي تاريخ تا امروز برادر كشي سنت ديرينهي بشر بوده است و تا فرداهاي دور اين مرده ريگ كهن ادامه خواهد داشت؛ سنت برادر كشي كه در افغانستان بيش از هرجاي ديگر واقعيت دارد.
قسمت سوم اين تريلوژي بيان سرنوشت تراژيك آنتيگينه و ايسمنه دختران اديپوس و حاكميت كرئون برادر زن و برادر مادر اديپوس است.كرئون نمايندهي خطاكاري بشر، حاكم بي رحم، خودكامه و مستبدي تمام عياري است كه تا دم آخر و تاكشتن خواهر زادگان و نابودي فرزندش «هايمن» بر جهل خويش پاي ميفشارد. حكيمان شرقي گفته اند:« مردم در درجه اول اهميت قرار دارند، سپس كشور است و كمترين اهميت به فرمان روا تعلق دارد.2» اما كرئون كه به فساد قدرت آلوده شده است اين رابطه را معكوس درك مي كند: اول كرئون، سپس دولت شهر و در آخرين مرتبه مردم. كرئون فرد نيست، روايت از تاريخ آدمي و نماد هر حاكمي مستبدي است كه حرص ملعون قدرت اوا را به وادي گمراهي كشانده است براي بقا در چوكي قدرت نداي اعتراض مردم را به هيچ ميگيرد. در برابر كساني كه از بيعدالتيها و خود سريها وي زبان به شكايت ميگشايند، به منطق شيطاني ماكياول پناه ميبرد:« دولت اگر نيرومند باشد در پرتو آن همه چيز داريم.3» آيا دولت قدرتمند براي جامعه همه چيز است؟ مسلماً نه. زيرا ممكن است دولت قدرتمند حاكميت مطلقه اي مبتني بر اراده اي فرد باشد. كرئون در گفتارهايش نه تنها نهانگاه وجود خويش، بلكه نهانگاه وجود هر مستبدي را آشكار ميكند. او با معيار قرار دادن دولت در دام بيعدالتي گرفتار ميگردد، زيرا دولت قدرتمند اگر بر خلاف عدالت و با معيار قرار دادن خواسته هاي فرد تفسير شود، اولين قرباني آن مردم است و بي دولتي برچنين دولتي ترجيح دارد. بدون ترديد اين طرز تفكر اختصاصي به كرئون ندارد، ساختار رواني هر مستبدي به گونه است كه همچون كرئون از سه عنصر مردم، دولت و حاكم، حاكم را كه خود او باشد بر دو عنصر ديگر مقدم ميدارد. در مرتبهي دوم دولت قرار دارد، زيرا ضامن خودكامگيهاي اوست و در اخر مردم به عنوان مخدوم مطلق، زيرا قدرت حتي اگر استبدادي باشد بدون مردم بي موضوع ميشود.
3
سوفوكلس در اين تراژدي جباريت يونان را به تصوير كشيده است، اما اين تراژدي روايتي از هستي زخمي انساني است كه از متن جنايتهاي نا خواسته و رنج حقيقي هستن در يك زايش دوباره هستي خويشتن را به مثابهي يك هستندهي آگاه باز مييابد. اگزيستانسياليستها انسان را طرحوارة فراسوروندهي تصور ميكنند، كه همواره از خود بيرون ميجهد، مرزي هستي اش را مي شكند و از آنچه كه «هست» فراتر ميرود. اديپوس مظهر «انسانِ بس انسان» است كه انسانيت در فطرت او نيست، انسانيت در او در جريان شدن و آنگاه كه از راز تقدير آگاه ميگردد، تحقق مييابد.
اديپوس هر چند شهريار گنهكار و بر انگيزاننده خشم خدايان، اما مظهر انسان خود آگاهي است كه با عميق ترين احساس رنج انسان را درك كرده است. او قاتل است، اما مستبد نيست. قاتلي است معصوم، زيرا آنگاه كه به گناه خويش پي ميبرد، از گناه به بيگناهي ميگريزد. اديپوس شهريار افسانهي است اما اين افسانه تنها آرزو نيست، نا- واقعيتي است كه واقعيت دارد و افسانهي است داراي حقيقت، زنده و قابل لمس. اين نا- واقعيت واقعي و اين نا- حقيقت حقيقت يافته كه سوفوكلوس زندگي وي را در قالب شعر سروده است، شهرياري است كه در يك بيزماني زاده ميشود و در چاچوب زمان به صورتها و نامهاي مختلف اما با جوهر يكسان تكرار ميگردد. « اديپوس در خود ميميرد و در ما متولد ميشود، به همين علت سرگذشت او تسليم و رضا نيست. گرچه از اين نبرد وي خود به مرگ زنده گرفتار است ولي «اديپوس بودن» در قلب ما زندگي دردناك و سربلند خود را از سر ميگيرد. 4» سوفوكلوس با هنرمنديهاي خويش در اين تريلوژي داستان سرنوشت انسان را به تصوير ميكشد و در داستان غم انگيز و تقدير اديپوس و خانوداه اش رنج تراژيك آدمي را در پارادوكس بودن و نبودن كشف ميكند. نالهي اديپوس هنگامي كه از ته دل فرياد بر ميآورد« اي رنج! در كجا هستم.» شكوه اندوهناك انسان است در برابر قانون تقدير. اين رنج، رنج انسانيت است؛ همان رنجي است كه آدم را به هستي گناه آلودش آگاه ساخت و بو دا را به دامن كوهستان فرا خواند، تا در تنهايي جنگل با زنداني كردن تن مرغ اسير جان را آزاد كند؛ رنجِ مردي است كه آواي غمگين آگاهي از تقدير را در گلوي خاموش زمين مي سرود و با رهايي از آن آهنگ شادماني سر داد ، رنج انساني است كه بايد تاوان بودنش را بپردازد، و با لاخره اين رنج هركسي است كه به عمق زندگي تراژيك انسان آگاهي يافته است.
اما با نگاهي اندكي سياسي تر اديپوس يك نيروي نجات نيز هست؛ نجات دولتشهر از بلا و طاعون. او با كشف راز ابوالهول دمِ دروازة شهر تباي، شهر را از چنگال مرگ تدريجي نجات داد و آنگاه كه شهر در بادافرة خوني كه ريخته شد بود، ميرفت كه در آتش مرگ و طاعون نابود شود، و با آشكار ساختن تقدير شوم خويش و اعتراف به جهل و گناه به تطهير شهر مي پردازد.
4
اساسي ترين پرسشي كه امروز با آن رو برو هستيم اين است كه شهريار آيندهي كابل چه كسي خواهد بود؟ مردم افغانستان هريك در بارهي شهريار آيندهي كابل رؤيا پردازي ميكند. اما يك شهريار ايدئال كيست؟ فيلسوف شاهِ ارسطو و افلاطون و فارابي يا شيطان فريبكار ماكياول؟ داور عادل جان لاك، لوياتان افسار گسيختهي هابز، فرمانبر ارادهي عمومي روسو، يا انسان گنهكار، اما آگاه و از خود گذشته چون اديپوس كه براي پايان دادن به رنج مردم به جنگ خدايان برميخيزد؟
كابل هنوز شهر جنگ هاي قومي است؛ شهر پر از تبعيض و نا آرامي. ابوالهول اسبتداد در كابل گرد نيستي ميپاشد و طاعون و فساد و ابتذال جادويي مرگ را در فضا پراكنده است. كابل درست شهري است كه در افسانه هاي يونان باستان از آن به شهرتباي نام برده شده است. تباي شهري افسانهي است كه گردش حكومت و نظام سياسي با خون و كشتار همراه بوده است و مردم به جرم حاكميتِ حاكمان فاسد و جبار سالها مورد نفرين و خشم خدايان بوده اند. جنگ هاي دايمي، فقر، طاعون و انواع بلايايي زميني و آسماني چرخ حيات اجتماعي را در اين شهر متوقف كرده بود. حاكمان هرگز به مصلحت شهر نميانديشيده اند، و تحت تاثير حرص ملعون قدرت خواهي، تا آنجا پيش مي رفتند كه خشم و نفرين خدايان را بر مي انگيختند. ريشهي اين جنگ و خون ريزي و فقر و طاعون در بي توجهي شاهان و سياستمداراني بود كه به غفلت و جهالت را پيشه خويش قرار داده بود. تا اينكه فردي بنام اديپوس پيدا مي شويد و در پي كشف راز بدبختي اهالي شهر بر مي آيد« هراسي در شهر ما فرمان مي راند، چه خواهي كرد؟ كاري نوين، يا كهن چون گردش ايام. بيماري مردمان را فرا گرفته است، زندگان پياپي از آتش سركش به شب ميشتابند. شهر مرگ آفرين است و كوچهها از مردگان بويناك، كودكانش جان مي سپارند، هيچكس نميگريد. جنگ، نه چكاچاك مفرغين، بلكه فرياد كنان در كار بلا آشفتن است، جادوي مرگ گرماگرم پرواز است.5»
اديپوس داراي روح سرشار از حقيقت طلبي است و در جستجوي درك بدبختي مردم. سر انجام كشف مي كند كه رازي بد بختي موجود در شهر به خاطر گناهي است كه حاكمان مرتكب گشته اند و خود نيز از كساني است كه با ارتكاب گناه، شهرياري تباي را بدست آورده است. بي اينكه بداند پدر را كشته است و خود بر تخت او تكيه او زده است، زيرا اين كار يك مشيت مينويي بوده است و اديپوس بي خبر از آن. تنها راه برقراري صلح و امنيت در شهر اين است كه اديپوس حكومت را رها كرده و از شهر تبعيد گردد، تا شهر از وجود حاكم گنهكار تطهير گردد.
تباي مثل كابل شهري است كه در گرداب گريز نا پذير مرگ گرفتار است، اديپوس اما با بازگرداندن زندگي و آرامش در اين شهر تيمار دار آوازهي خويش مي گردد، تا شهريار زندگان باشد نه مردگان. او نه مثل حاكمان كابل كه رنج مردمان را به هيچ گرفته اند، كسي است كه نه تنها از رنج شهروندان با خبر است، بلكه درد مند تر از او در شهر كسي يافت نمي شود. مردمان شهر تباي غمناك خويش اند، اديپوس اما غمناك همهي مردمان. چنانكه خود مي گويد:« به محنت مردم مي انديشم، تا به زندگي خويش.» بادل بيدار و چشم گريان و غرق در امواج انديشه در پي كشف رازي است كه دانستن آن كليدي است براي نجات شهر. به غيبگوي كاهن پناه ميبرد تا او را از خشم و نفرين خدايان نسبت به شهر تباي آگاه سازد. غيب گويي كاهن خبر ميدهد كه سرچشمهي فساد و تباهي شهر در هدر دادن خون است و بازگشت خوشبخي و سعادت با محو اين جنايت امكان پذير است، اما با قيمت جان اديپوس.
اديپوس شهريار تباي نيست، شهريار انسانيت است و « انسانيت، يعني دوست داشتن ديگران.» تيرزياس اين هاتفي كور، اما بصير كلام خداوند را ميآورد :« بجوييد تا بيابيد. آن را كه باز نجويند، نيابند. »از اين رو اديپوس به جستجو بر مي خيزد، ولي نه تنها، بلكه در تحقق معرفت به راز سر نوشت و اصلاح كشورش، مشتاقانه مردم را به همداستاني فرا مي خواند، زيرا با خدمت به مردم خويشتن را گرامي داشته است. اگر وجدان كسي گناهكار است بايد تبعيد و در تبعيد نيست شود. حتي مرگ نمي تواند اين ننگ را بر دارد كه شهريار شهر تباي قاتلي است جنايتكار. اديپوس پس از آگاهي از گناه خويش، مقام پادشاهي را ترك گفته و براي نجات مردم خويشتن را از شهر به جايگاه مقدس «پرومتوس» و در آستانهي صخرهي سوزان آتن، آنجا كه در افسانه ها نه چندان بلند آوازاه، اما مقدس و در دل ساكنان آن گرامي است، تبعيد را اختيار ميكند. او مظهر حاكمي است كه در پيشگاه مردم و خدايان به گناهانش اعتراف كرده است.
حاكمان افغانستان اما، نه تنها به مردم جنايت كرده اند ، بلكه آن را توجيهي ديني و انساني نيزكرده اند. از ابتداي شكل گيري حكومت مركزي در افغانستان تا هنوز « مستبدان آزمند تاراج » جان و مال مردم را غارت كرده اند. آدم كشي، غارت، كله منارها، و ماليات به جرم انسان بودن، عناصر اصلي تاريخ اين كشور را تشكيل ميدهند. خود مداري، ديگر ستيزي و قساوت به صورت يك روح فراگير در همهي حاكمان افغانستان وجود داشته است. درك آنها از خود و انسانيت يك درك وارونه است و انسانيت همواره در پاي خون و انتقام قرباني شده است. آنها انسان و جهان را واژگونه درك كرده اند. « در جهان واقعا واژگونه، حقيقي و اصل برههي از جعل و بدل است.6» در اين صورت وضعيت به گونهي ميشود كه به قول فوير باخ:« تصوير يك چيز را به خود آن چيز، نسخهي كپي آن را به نسخهي اصل، و بازنمود به واقعيت ترجيح داده مي شود.5» انسان تازمان كه آگاه نيست، انسان نيست. بخشي از هستي نا آگاه است و محكوم به جبر تقدير، آما آنگاه كه آگاه ميشود زنجير تقدير را ميشكند و با عصيان در برابر واقعيت و قانون ازلي قدم در وادي انسانيت ميگذارد. آگاهي نقطهي آغاز انسانيت است. از اين رو حاكم كه آگاه نيست، نمي تواند انسانيت را درك كند، زيرا خود يك نا- انسان است.
انسان وقتي كه به خويشتن آگاه مي گردد، با جذب شدن در نوع فرديتش ميميرد. و بدين دليل خود و غير را يگانه درك ميكند و اساسا غيريتي وجود ندارد. نه خود را برتر از ديگران ميداند و نه قوم نژادش را. همهي انسانها در چشم او برابر و يگانه هستند، زيرا انسان هستند. « يا با او برادرند و يا برابر و در خلقت مثل او»، و پارهي از هستي مشترك. حاكم آگاه نه « امير عبدالرحمن» است كه به جنايتهايش افتخار كند و نه اميران و شاهان كه خويشتن را برتر از همه درك ميكنند و حاكميت را حق موروثي و پدري خويش. نه رهبر جهادي است كه بر اساس درك وارونه اش از اسلام، انسانيت را در پاي درك ناقص خويش قرباني كند و نه ملا عمر كه قلب سياهش را در پشت بيرق سپيد پنهان سازد. حاكم آگاه، داراي نفس روشن شدهي است كه با دست يافتن به جوهر اصلي خويش، آخرين بقايايي فرديتش را فرو ميريزد و در سيماي شهرياري از خود گذشتهي چون اديپوس تحقق مييابد كه مردم و دولت را برخويشتن مقدم داشته و خود از روي آگاهي و اختيار نيستي را بر ميگزيند. از اين رو در چهرهي بسيار سخت و استوار ” اديپوس“ شماي كلي و دقيق ادوار زندگي سياسي انسان را ميتوان مشاهد كرد و كابل اينك رؤياي شهرياري چون او را در سر دارد؛ شهرياري خود آگاهي كه در برابر مردم به گناه خويش اعتراف كند، تا هراس را از شهر كه جادوي مرگ آن را فرا گرفته است و از كوچههاي كه كودكان در آن جان ميسپارند و بيماري و فقر و جهل و انسانستيزي بر آن سايه افگنده است، نا بود گرداند. كابل اينك نه فرشتة معصوم و مطهري لازم دارد كه از هر عيب و نقص پاك و پاكيزه باشد و نه جانور درند خويي كه تمام قوت وقوّت و معاش و معشيت آن جز گوشت و خون آدميان نباشد. كابل انتظار اديپوسي را ميكشد كه انسان باشد جسور و جستجوگر، ناشاد از رنج ديگران و نا مهربان بر خويشتن. انسان كه سر شار و جستجوگر باشد و راز ابوالهول استبداد را كشف كند و با اعتراف به گناه خويش به تطهير شهر بپردازد. كابل به تطهير نياز دارد. تطهير با اعتراف و قبول شئامت تقدير ممكن است. در اين ميان كيست كه شهامت اعتراف به گناهكاري و شئامت تقدير خويش را داشته باشد؟ آن كس شايستة شهرياري خواهد بود. در اوست كه يك حاكم برهمهي حكومت شوندگان تقسيم ميگردد، با همه تلفيق ميشود و از درون اين تلفيق، ايدهي قرار داد اجتماعي(social contract ) بيرون ميآيد كه بر اساس آن شهريار حقيقي نه رهبر مذهبي يا شاه و رئيس قبيله و حتي « رييس جمهور»، بلكه خود مردم است. و چنانكه آنتونيو گرامشي گفته است در حقيقت ملت شهريار است، اما ملت اين حق را به صورت موقتي به فردي خاصي وا گذار ميكند.
--------------------------------------------------------------------------------
1. سوفكلوس، افسانههاي تباي، ترجمهي شاهرخ مسكوب، تهران: خوارزمي، 1378، ص 112.
2 - 1 رادا كريشنان، تاريخ فلسفه شرق، ترجمهي جواد يوسفيان، تهران: علمي و فرهنگي، 1382، جلد 1 ص 577.
3 - سوفوكلوس، افسانه هاي تباي،، ص 318.
4 - همان، ص31.
5 - همان، ص62-63.
6 – گي دوبور، جامعه نمايش، بهر ترجمه ي بهروز صفدري، تهران : انتشارات آگاه، 1383، ص 244.
5 – همان، ص 245.