تحول مفاهیم در چارچوب قدرت و وابستگی
علی احمد راسخ
در جهان پسمانده ها، مانند دنیای پیشرفته ها، همه چیز در حال تغییر است به جز خود پسماندگی که از همه چیز محکمتر است و روز به روز قلمرو خود را گسترش می دهد. تحول، ابعاد مادی و مظاهر زندگی را در نوردیده و حتی مفاهیم را هم در امان نگذاشته است. سوال این است که چرا این همه تغییر؟ منشاء و یا بهتر علت این همه ناپایداری چیست؟ شاید این پرسش بی معنا بنماید چون تحول، یک امر طبیعی است و نیاز به برهان ندارد. ادمی دایما در حال تحول است و هستی نیز متغیر و در نتیجه، تغییر در زندگی جوامع طبیعی می باشد. فرقی نمی کند که این تغییر رو به بالا باشد یا دورانی و یا گاهی به بالا و گاهی به پایین. پس، بحث از تحول یک بحث بی خود و بی فایده است. شاید چنین باشد اما من نمی خواهم قضیه را رها کنم. می خواهم بدانم که غیر از عقب ماندگی ما افغانها که دایما با ما است چرا الگوهای ما و ان بخش از حیات ما که با فرهنگ و پایه های فکری ما گره خورده دچار تغییرات عمیق و شتابان و ویرانگر می شوند؟ اجازه دهید این گونه مطلب را مطرح کنم که چرا چهره های صاحب قدرت ما و مفاهیمی که حول انها می چرخند تا این حد بی ثبات و یا بی شخصیتند؟ تا ان جا که من به یاد دارم، افغانها در پرتو نیروهای خارجی تعریف شده اند. خیلی دور نرویم. دهه چهل و دهه دموکراسی را بنگرید که صاحبان قدرت و مفاهیمی که ان ها را احاطه کرده بودند، رو به قبله غرب داشتند و در دهه پنجاه قبله شرق جایگاه خداوندان غرب را می گیرد و نزدیک به دو دهه قدرتمندان سیاسی، نظامی و فرهنگی افغانستان بر مدار ایدئولوژی های سیاسی انقلابی -اسلامی و مارکسیستی- چرخیدند. اکنون، اسلام گرایانی که با نام خدا و با ارزوی تشکیل دولت و جامعه اسلامی امده بودند به جنگ سالاران خاین به خلق تبدیل و مخالف حقوق بشر و ازادی معرفی شده اند. این فشار بحدی بود که انها در پناه کراوات و شیوه رفتاری غربگرایانه و استخدام و استعمال مفاهیم غربی خود را حفظ کرده اند. همانگونه که گفته شد، تحول در تمام جوامع و در همه ابعاد زندگی وجود دارد و صرف کار برد مفاهیم مختلف نمی تواند نکوهیده و از روی ضعف باشد. هر چند نکته اصلی این است که مفاهیم تابع قدرت است و مانند شمشیر دو دم اما تفاوتی اساسی وجود دارد بین کار بران انها و میزان قدرت شان. توجه نمایید به یک مثال. پس از حادثه 11 سپتامبر 2001 جورج بوش طی سخنرانی از این حادثه و حمله پاسخ امریکا اصطلاح " جنگ صلیبی" را به کار برد. کار برد این مفهوم واکنش های منفی فراوانی را در میان مسلمانان بر انگیخت و این خاطره را در اذهان مسلمانان زنده ساخت که امریکا در صدد لشکر کشی علیه تمامیت امت (اگر کار برد این مفهوم در این روز ها مفهومی داشته باشد) اسلامی است. به تدریج مشاوران بوش او را از ادامه بکار گیری این مفهوم باز داشتند تا زمینه امریکا را در میان مسلمانان سیاه ننماید. با ان که امریکا با فروپاشی شوروی به اولین قدرت دنیا تبدیل شده است و مانعی بر سر راه اقدامات خود در سراسر دنیا نمی بیند و از سوی دیگر کشور های اسلامی در شرایط فعلی مانند قرن 19 و نیمه اول قرن بیستم، حقارت بار ترین دوران خود را در عرصه روابط بین المللی می گذرانند چه چیزی باعث شد تا بوش ان مفهوم را در ظاهر تغییر دهد و مفاهیمی مانند " جنگ علیه ترور"، جنگ با " دنیای سیاه"، " دنیای نا متمدن"، " دنیای توحش" را به کار گیرد. امریکا با ترس از افکار عمومی مسلمانان و نگرانی از حمایت انها از گروههایی مانند القاعده مفاهیم را عوض کرد هر چند منظور بوش از اصطلاحات جایگزین هم دنیای اسلام است. مفهوم دیگری که خیلی در چند سال اخیر در سطح دنیا به کار رفت، اصطلاح " تسلیحات کشتار جمعی " بود. این گونه تسلیحات و استخدام ان علیه انسانها در هر فرهنگ انسانمدار نکوهیده است. اما سوال این است که چرا داشتن چنین تسلیحاتی برای صدام حسین و یا حتی قصد داشتنش غیر قبل تحمل است و باید برای امحای ان عراق اشغال شود و بسیاری از زیر بناهای ان کشور نا بود گردد. در حالیکه همین تسلیحات برای امریکا و اسراییل یک نقطه امتیاز به حساب می اید. فکر کنید به مفاهیمی مانند "تروریست" و "دیکتاتور" که در ادبیات سیاسی این سال ها زیاد به کار می روند. این مفاهیم از سوی چه منابعی و با چه هدفی به کار می روند؟ روشن است که رسانه ها و سیاستمداران غربی منابع اصلی بکار گیری این مفاهیم به شمار می روند و در پی انها سیاستمداران وامدار غرب و تحصیلکردگان غرب اندیش جهان سومی قرار دارند. هدف از استعمال این مفاهیم، توصیف دولتها و نیرو های فرا دولتی اما مخالف قدرتهای غربی و یا متحدان انها است. معیار دیکتاتور بودن و یا تروریست بودن، نزدیکی و یا دوری از لایه های مسلط و قدرتمند غرب است. در جهان سوم حاکمان دیکتاتور زیادی وجود دارند که تنها با حمایت امریکا به دیکتاتوری ادامه می دهند اما انها دیکتاتور خوانده نمی شوند. حکومت پینوشه در شیلی از مخوف ترین حکومت ها و دیکتاتور ترین ها در قرن بیستم بود که با حمایت مستقیم امریکا به قدرت رسید و با حمایت امریکا مخالفان خود را نا بود می کرد. این در حالی است که اکنون که یک اجماع بین المللی برای توصیف پینوشه به دیکتاتور بودن وجود دارد اما مقامات امریکا از ان پرهیز دارند. " تروریست " هم به کسی اطلاق می شود که علیه منافع غرب یا متحدان انها به خشونت متوسل شود اما غرب خشونت خود را به نام " دموکراسی و ازادی" بر دیگران تحمیل می کنند. در عین حال، برای برخی از عراقی ها و برای یک فلسطینی، کسانی که علیه امریکا و اسراییل به خشونت متوسل می شوند مبارزان راه ازادی خوانده می شوند. البته، این ادعا که در جهان سوم دیکتاتوران زیادی وجود دارند شکی نیست و این که ملتهای بسیاری زیر فشار دیکتاتوران فرصت نفس کشیدن را نمی یابند، جای تردید ندارد. سوال این جا است که چه فرقی بین دیکتاتوری محلی یا منطقه ای و دیکتاتوری بین المللی وجود دارد؟ نیروهای اشغالگر در کشور های جهان سوم، دیکتاتور محلی و کشوری را به دیکتاتوری بین المللی تبدیل می کنند و بس. به عبارت دیگر، دیکتاتورانی مانند صدام حسین و ملا عمر می روند و نوکرانی مانند کرزی و علاوی برای دیکتاتور بین المللی می آیند در برابر واژگانی مانند تروریست و دیکتاتور، مفاهیمی مانند " دموکرات، میانه رو، اصلاح طلب و ازادیخواه" قرار دارند. این اصطلاحات هم از سوی محافل قدرتمند غربی برای توصیف محافل و نیروهای سیاسی - اجتماعی جهان سومی به کار می روند که بنا به دلایل سیاسی و فکری از سوی غرب خودی و یا بی خطر پنداشته می شوند. قدرتمندان غربی این واژه ها را به کار می گیرند و نیرو های تحصیلکرده غرب اندیش و سیاستمداران تحت الحمایه، انها را ترویج می کنند. از نظر غرب این مفاهیم در جهان سوم مطلق نیستند و مظاهر انها هم نسبی هستند و تابع رابطه شان با محافل غربی. امریکا همگام با رسانه های همسویش، این مفاهیم را به کسانی می دهد که برای منافعش مفید هستند نه برای کشور اشغال شده. توجه کنید به یک نمونه عراقی: احمد چلبی. چلبی از مهره های سازمان سیا و پنتاگون بود. او سالها برای امریکا و انگلیس کار های اطلاعاتی کرده است و قبل از اشغال عراق نیز نیرو هایش برای کار های جاسوسی در زمان قبل و بعد از اشغال عراق در لهستان و رومانی توسط امریکا اموزش داده می شدند. از این ادم بحدی تبلیغ شد که همراه با رسانه های غربی، جهان سومی ها هم باور کرده بودند که ملت عراق گمگشته خود را پیدا کرده است. پس از مدتها یک مرتبه او از رسانه ها افتاد و اعلام گردید که چلبی جاسوس دو جانبه ایران و امریکا بوده است. مقامات پنتاگون گفتند که مواجب وی را قطع کرده اند. بدین ترتیب یک چهره ساخته و پرداخته شده و دموکرات معرفی شده از صحنه کنار زده می شود و جایش را یک چهره " دموکرات، مدرن، میانه رو وملی" ی دیگری بنام ایاد علاوی می گیرد. بر اساس رسانه های غربی، علاوی هم رابطه ویژه با سازمان جاسوسی انگلیس داشته و دارد. از وی به عنوان یک شخصیت بسیار بزرگ در اکثریت رسانه ها و محافل سیاسی غرب یاد می شود که منظور از ان بیشتر چهره سازی است تا معرفی شخصیت واقعی علاوی. همین داستان در مورد چلبی افغانستان یعنی حامد کرزی هم صادق است. این مهره های رسوا و مرتبط با محافل جاسوسی یک مرتبه به عنوان منجیان کشور های اشغال شده ظهور می نمایند و سر انجام جایگاه رهبری ان ملت ها را می گیرند. بنا بر این، در کشور هایی جهان سوم عموما و در افغانستان خصوصا مفاهیم بسیار ناپایدار و دارای مصادیق متضاد و گوناگون هستند. این ناپایداری از خصلت وابستگی بر می خیزد. در این گونه از کشور ها همه اسیر نان و قدرتند. حتی انانی که ادعای روشنفکری دارند بی هویت تر از بقیه اند.تحصیلکرده هایی که در غرب هستند یا به سمت خلاء می روند و یا با هزار زحمت می کوشند تا یک جمعی بسازند و علیه فرهنگ و هویت گذشته خویش بنویسند تا نان مفت تری حاصل اید و انانی که در داخل اند در خدمت امپریالیزم از انواع مختلفش قرار می گیرند تا نانی به دست اید. کسانی هم که در راس قدرتند می دانند که حیات سیاسی شان به ارتباط انها با کشور های مهاجم بستگی دارد. در چنین زمانه ای مفاهیم هم مانند هر امر دیگری نا پایدارند: طالب، چهره دموکرات و امریکایی می شود و عضو واحد نهضت ها لیبرال. دسامبر 2004 امريکا و طالبان خوب؛ سناريوي اصلاح شده علی احمد راسخ
طالبان سناريويي بود با بازيگران افغان و کارگردانان خارجي؛ کارگرداناني که با اهداف خاصي مشغول بهره برداري از شرايط افغانستان بودند. طالبان مانند ساير گروهاي افغاني به دليل نبود دو عامل مهم و اصلي در هر حرکت نوسا زانه( اعم از سياسي يا اقتصادي) يعني منابع فکري و اقتصادي بيشتر به شکل يک عامل خارجي بروز کرد تا يک حرکت سازنده و رهايي بخش مردم افغانستان از بد بختي هايي که جنگ با روسها و جنگ هاي داخلي احزاب به دنبال اورده بودند. طالبان جزئي از مردم افغانستان بود اما پايه هاي فکري و پشتوانه هاي مالي ان در خارج قرار داشتند. طالبان، همان گونه که به دليل وابستگي سريع به پيروزي رسيد، به دليل وابستگي به شبکه بنيادگرايي اسلامي که مورد خشم امريکا و حاميانش بود ومحروم شدن از حمايت هاي پاکستان سقوط کرد. امروز طالبان را با هرنامي که ياد کنند، يک چيز در افغانستان عيان و قابل کتمان نيست و ان، اين که از لحاظ استقلال فرقي بين ان ها و دولت کرزي وجود ندارد. هر دو ورقهايي بودند براي حذف نيروهاي ما قبل. از سوي ديگر، طالبان با استفاده از پشتوانه قومي توانست تا حدي خود را پنهان و در نتيجه در دو سوي مرز حفظ کند. با توجه به حوادث عراق، براي افکار عمومي مسلمانان، طالبان بيشتر مورد توجه قرار مي گيرند تا انهايي که اسباب سلطه مستقيم امريکا را بر افغانستان فراهم کرده اند. با ان که طالبان به عنوان دشمن امريکا شناخته شده بود، چرا در اين اواخرسخن از سازش و گفتگوبه ميان مي ايد؟ چنانچه امريکا با طالبان وارد گفتگو شود ،طالبان خواهد پذيرفت؟ هدف امريکا از مذاکره چيست؟ اصلا از همان زماني که هنوز امريکا به افغانستان حمله نکرده بود،تفکيک بين افراد و دسته هاي موجود در ميان طالبان از جمله سناريوهاي مطرح بود. به اين معني که امريکا بخشي از طالبان را حفظ کند. گويا حمايت هاي گسترده افکار عمومي سياسي دنيا از امريکا پس از 11 سپتامبر، و احتمال نابودي طالبان و تبديل افغانستان به يک دولت تحت الحمايه ودر عين حال پايدار و مورد حمايت مردم افغانستان، بخش هاي به شدت جنگ طلب اداره بوش را درموقعيت بهتر قرار داند تا سناريوي مورد نظر خود را پيش ببرند. اکنون که نزديک به دو سال از ان زمان مي گذرد و امريکا يک کشور ديگر را نيز اشغال کرده است و بيش از هر زماني در تاريخ امريکا احساس قدرتمندي مي کند، سناريوي پيشين مورد بازنگري قرار گرفته است. در طي اين مدت ، طالبان بکلي از بين نرفت و با ترکيب و اتحاد با نيرو هاي حزب اسلامي مي توانند پس از اين به شکل مناسبتري فعاليت شان را ادامه دهند. از سوي ديگر، تغيير چهره امريکا به يک چهره امپرياليست به طالبان کمک شاياني کرده است. پيش کشيدن سياست مذاکره با طالبان تا چه حد مي تواند به نفع امريکا باشد؟ با توجه به برنامه هاي امريکا و وجود بحران هاي احتمالي ديگر، اين کشور در صدد کاستن از هزينه حضورش در افغانستان و توجه به مناطق ديگر است. امريکا مي خواهد ناتواني خود در انهدام طالبان را با جذب برخي از انها و ايجاد شکاف در ميان صفوف شان جبران کند. اين مساله اگر موفق از اب در ايد و طالبان يا به اصطلاح طالبان خوب که مي تواند با امريکا کار کند، به مذاکره بنشيند، شکاف عميقي در صفوف بنياد گرايي اسلامي در شبه قاره و حتي خاور ميانه پيش مي ايد؛ چيزي که امريکا از ان استقبال مي کند. طالبان عمده ترين نيروي مخالف اشغال افغانستان از سوي امريکا به حساب مي ايد که در صورت توافق با امريکا حضور ان کشوردر افغانستان با تهديد رو به رو نخواهد شد. به علاوه، توازن قومي تا حدي به شکل سابق خود نزديک مي شود. ممکن است امريکا با باز گردادن عناصر بي خطر طالبان از دوستان سابق دلجويي به عمل اورد ؛ مخصوصا در زماني که نيروهاي وابسته جديد کاراي خوبي نشان نداده اند. باز گرداندن طالبان خوب براي امريکا اثار دو گانه دارد: از يک سو به افکار عمومي جهان نمايان مي سازد که براي امريکا تروريسم مطلقا بد وجود ندارد. تعريف تروريسم با توجه به منافع امريکا تغيير مي کند. در نتيجه، کشور هايي که به منافع خويش مي انديشند ممکن است از دنباله روي امريکا حذر کنند يا تامل بيشتري به خرج دهند. اين سياست مي تواند اين ايده را در نزد امريکاييان تقويت کند که مناسب ترين راه براي کنترل بنيادگرايي کنار امدن و معامله دو جانبه است. چنانچه طالبان دو باره به گونه اي در افغانستان به ساماندهي سياسي بپردازد، امريکا راحت تر مي تواند انها را کنترل کند و براي کنترل کل افغانستان بهاي کمتري خواهد پرداخت. در عين حال، اين سياست نيروهاي متحد امريکا درافغانستان را نيز تحت تاثير قرار خواهد داد. بيشترين اسيب را نيروهاي شوراي نظارمي بينند. طالبان ممکن است درجناح کرزي قرار داده شود نه به عنوان يک نيروي مستقل که در نهايت تعادل موجود قدرت را به تدريج تغيير خواهد داد. باز گرداندن بخشي از طالبان، موجب ترس و نگراني شديد شوراي نظار مي شود و ممکن است رابطه خوب انها با امريکا را متاثر سازد. چنانچه امريکا در اين زمينه با دقت عمل نکند، مي تواند به درگيري بين طالبان و شوراي نظار کمک کرده باشد. ايا طالبان به اين جريان خواهد پيوست؟ احتمال اندکي وجود دارد که جناح بسيار راديکال انها در اين ميدان وارد شود يا از انها دعوت صورت گيرد. اما جناح ملايمتر طالبان به اين مذاکره خواهد پيوست. براي همه گروهاي افغان واز جمله بسياري از طالبان قدرت و ثروت مهمتر از باور هاي ذهني خواهد بود. مذاکرات پنهاني اين گروها با روسها و کمونيست ها و ارتباطات عميق وچند جانبه بسياري از ان ها با کشور هاي مختلف گواه بر اين مساله هستند. در همانحال نبايد از ياد برد که هر گونه توافقي ميان برخي از طالبان و امريکا (چنانچه پيشتر اشاره شد) اثر دو گانه بر بنيادگرايي و طالبان دارد. اين سازش، جبهه بنياد گرايي را در سطح گسترده دچار شکاف خواهد کرد و احتمال راديکاليزه شدن و کوچک شدن حجم اين گروه ها شدت خواهد يافت. از سوي ديگر طالبان ممکن است در پرتو سازش با امريکا بتواند بسياري از نيرو هاي خود را سامان دهد و به ارامش درميان بنيادگرايان پاکستاني و رابطه پاکستان با افغانستان تاثير بگذارد. چهار شنبه، 2003/05/07