امريکا و طالبان خوب؛ سناريوي اصلاح شده

علی احمد راسخ

طالبان سناريويي بود با بازيگران افغان و کارگردانان خارجي؛ کارگرداناني که با اهداف خاصي مشغول بهره برداري از شرايط افغانستان بودند. طالبان مانند ساير گروهاي افغاني به دليل نبود دو عامل مهم و اصلي در هر حرکت نوسا زانه( اعم از سياسي يا اقتصادي) يعني منابع فکري و اقتصادي بيشتر به شکل يک عامل خارجي بروز کرد تا يک حرکت سازنده و رهايي بخش مردم افغانستان از بد بختي هايي که جنگ با روسها و جنگ هاي داخلي احزاب به دنبال اورده بودند. طالبان جزئي از مردم افغانستان بود اما پايه هاي فکري و پشتوانه هاي مالي ان در خارج قرار داشتند. طالبان، همان گونه که به دليل وابستگي سريع به پيروزي رسيد، به دليل وابستگي به شبکه بنيادگرايي اسلامي که مورد خشم امريکا و حاميانش بود ومحروم شدن از حمايت هاي پاکستان سقوط کرد.

امروز طالبان را با هرنامي که ياد کنند، يک چيز در افغانستان عيان و قابل کتمان نيست و ان، اين که از لحاظ استقلال فرقي بين ان ها و دولت کرزي وجود ندارد. هر دو ورقهايي بودند براي حذف نيروهاي ما قبل. از سوي ديگر، طالبان با استفاده از پشتوانه قومي توانست تا حدي خود را پنهان و در نتيجه در دو سوي مرز حفظ کند. با توجه به حوادث عراق، براي افکار عمومي مسلمانان، طالبان بيشتر مورد توجه قرار مي گيرند تا انهايي که اسباب سلطه مستقيم امريکا را بر افغانستان فراهم کرده اند. با ان که طالبان به عنوان دشمن امريکا شناخته شده بود، چرا در اين اواخرسخن از سازش و گفتگوبه ميان مي ايد؟ چنانچه امريکا با طالبان وارد گفتگو شود ،طالبان خواهد پذيرفت؟ هدف امريکا از مذاکره چيست؟

اصلا از همان زماني که هنوز امريکا به افغانستان حمله نکرده بود،تفکيک بين افراد و دسته هاي موجود در ميان طالبان از جمله سناريوهاي مطرح بود. به اين معني که امريکا بخشي از طالبان را حفظ کند. گويا حمايت هاي گسترده افکار عمومي سياسي دنيا از امريکا پس از 11 سپتامبر، و احتمال نابودي طالبان و تبديل افغانستان به يک دولت تحت الحمايه ودر عين حال پايدار و مورد حمايت مردم افغانستان، بخش هاي به شدت جنگ طلب اداره بوش را درموقعيت بهتر قرار داند تا سناريوي مورد نظر خود را پيش ببرند. اکنون که نزديک به دو سال از ان زمان مي گذرد و امريکا يک کشور ديگر را نيز اشغال کرده است و بيش از هر زماني در تاريخ امريکا احساس قدرتمندي مي کند، سناريوي پيشين مورد بازنگري قرار گرفته است.

در طي اين مدت ، طالبان بکلي از بين نرفت و با ترکيب و اتحاد با نيرو هاي حزب اسلامي مي توانند پس از اين به شکل مناسبتري فعاليت شان را ادامه دهند. از سوي ديگر، تغيير چهره امريکا به يک چهره امپرياليست به طالبان کمک شاياني کرده است. پيش کشيدن سياست مذاکره با طالبان تا چه حد مي تواند به نفع امريکا باشد؟ با توجه به برنامه هاي امريکا و وجود بحران هاي احتمالي ديگر، اين کشور در صدد کاستن از هزينه حضورش در افغانستان و توجه به مناطق ديگر است. امريکا مي خواهد ناتواني خود در انهدام طالبان را با جذب برخي از انها و ايجاد شکاف در ميان صفوف شان جبران کند. اين مساله اگر موفق از اب در ايد و طالبان يا به اصطلاح طالبان خوب که مي تواند با امريکا کار کند، به مذاکره بنشيند، شکاف عميقي در صفوف بنياد گرايي اسلامي در شبه قاره و حتي خاور ميانه پيش مي ايد؛ چيزي که امريکا از ان استقبال مي کند. طالبان عمده ترين نيروي مخالف اشغال افغانستان از سوي امريکا به حساب مي ايد که در صورت توافق با امريکا حضور ان کشوردر افغانستان با تهديد رو به رو نخواهد شد. به علاوه، توازن قومي تا حدي به شکل سابق خود نزديک مي شود. ممکن است امريکا با باز گردادن عناصر بي خطر طالبان از دوستان سابق دلجويي به عمل اورد ؛ مخصوصا در زماني که نيروهاي وابسته جديد کاراي خوبي نشان نداده اند.

باز گرداندن طالبان خوب براي امريکا اثار دو گانه دارد: از يک سو به افکار عمومي جهان نمايان مي سازد که براي امريکا تروريسم مطلقا بد وجود ندارد. تعريف تروريسم با توجه به منافع امريکا تغيير مي کند. در نتيجه، کشور هايي که به منافع خويش مي انديشند ممکن است از دنباله روي امريکا حذر کنند يا تامل بيشتري به خرج دهند. اين سياست مي تواند اين ايده را در نزد امريکاييان تقويت کند که مناسب ترين راه براي کنترل بنيادگرايي کنار امدن و معامله دو جانبه است. چنانچه طالبان دو باره به گونه اي در افغانستان به ساماندهي سياسي بپردازد، امريکا راحت تر مي تواند انها را کنترل کند و براي کنترل کل افغانستان بهاي کمتري خواهد پرداخت.

در عين حال، اين سياست نيروهاي متحد امريکا درافغانستان را نيز تحت تاثير قرار خواهد داد. بيشترين اسيب را نيروهاي شوراي نظارمي بينند. طالبان ممکن است درجناح کرزي قرار داده شود نه به عنوان يک نيروي مستقل که در نهايت تعادل موجود قدرت را به تدريج تغيير خواهد داد. باز گرداندن بخشي از طالبان، موجب ترس و نگراني شديد شوراي نظار مي شود و ممکن است رابطه خوب انها با امريکا را متاثر سازد. چنانچه امريکا در اين زمينه با دقت عمل نکند، مي تواند به درگيري بين طالبان و شوراي نظار کمک کرده باشد.

ايا طالبان به اين جريان خواهد پيوست؟ احتمال اندکي وجود دارد که جناح بسيار راديکال انها در اين ميدان وارد شود يا از انها دعوت صورت گيرد. اما جناح ملايمتر طالبان به اين مذاکره خواهد پيوست. براي همه گروهاي افغان واز جمله بسياري از طالبان قدرت و ثروت مهمتر از باور هاي ذهني خواهد بود. مذاکرات پنهاني اين گروها با روسها و کمونيست ها و ارتباطات عميق وچند جانبه بسياري از ان ها با کشور هاي مختلف گواه بر اين مساله هستند. در همانحال نبايد از ياد برد که هر گونه توافقي ميان برخي از طالبان و امريکا (چنانچه پيشتر اشاره شد) اثر دو گانه بر بنيادگرايي و طالبان دارد. اين سازش، جبهه بنياد گرايي را در سطح گسترده دچار شکاف خواهد کرد و احتمال راديکاليزه شدن و کوچک شدن حجم اين گروه ها شدت خواهد يافت. از سوي ديگر طالبان ممکن است در پرتو سازش با امريکا بتواند بسياري از نيرو هاي خود را سامان دهد و به ارامش درميان بنيادگرايان پاکستاني و رابطه پاکستان با افغانستان تاثير بگذارد.

‏چهار شنبه‏، 2003‏/05‏/07